منزل لیلی

منزل لیلی

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو


تو هستی من شدی از آنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو


درایام مبارک ازدواج دو نور ...
حضرت زهرا سلام الله و مولای خوبی ها حضرت علی علیه السلام 
خدانظر کرد و دست منو گذاشت تو دست یکی از بنده های خوبش 
.....
خداروزی همه ی جوان ها بگرداند الهی امین ....

  • بانوی دی ماه

تجربه ثابت نموده است 

بحث ازدواج  و به خصوص خواستگاری  علی رقم تمام شیرینی ها و خنده ها  و این جورچیزا ها

به طرز بسیار باورنکردنی ای  عامل جوش صورت  آفت دهان  سردرد 

دندان درد  و خیلی مرض های دیگر است آن هم به طور اغراق امیز:|


انوقت بگید چرا جوونا ازدواج نمیکنن ×_×

  • بانوی دی ماه

بعضی لحظه های زندگی
درست مثل همون لحظه ای ان
که یروز تصمیم میگیری برخلاف ترس هات عمل کنی
از پله های یک سرسره بادی بلند بالا بری
و با وحشت از اون بالا به پایین نگاه کنی و شیب سرسره رو نبینی  ....
اونجاس که سرت گیج میره 
حالت تهوع بهت دست میده
خدا و پیغمبرو زیر لب یادمیکنی
چشات که کامل سیاهی هاشو رفت
با یه حرکت کوچیک خودتو پرت میکنی پایین
1 2 3
این همه رفتی بالا اما در عرض 3 ثانیه میرسی پایین
انقدر جیغ میزنی که صدات بندمیاد ولی زود حالت خوب میشه .....
ولی به خودت قول میدی که عمرا دیگه پامو بزارم اینجا
به درک که فکر میکنن من ترسوام
به جهنم که  بقیه انقدرشجاعن که نورد تحسینن
بزار همون ترسو باقی بمونم تا مرگو واسه 3 ثانیه ام شده تحمل کنم....

ازاون روزی که سرسره بادی رفتم
دیگه ازهربلندی و پستی میترسم .
اصلا از بازی های شهربازی بدم اومد
بقیه روهم هیجوقت درک نمیکنم که چه لذتی تو هوری ریختن دلشون میبرن....
هیچ وقت حکمت شهربازی رو نفهمیدم
ولی حکمت لحظات پراسترسو به لطف سرسره های بلند فهمیدم....
ان شا الله که زود به پایین سرسره برسیم
و زندگیمون پرازبازی های خطرناک و دلهره اور نشه...
هرچند  اگه نباشه هم زندگی نیست ...

  • بانوی دی ماه
به خودم ثابت شده که ادم ها هرکدومشون  تو یه سنی می مونن..
سنی که خیلی دوستش داشتن و نتونستن ازش لذت ببرن ...

مثلا مامان من توی دوران دبیرستانش مونده هنوزم که هنوزه باور نمیکنه امروز شده 42 سالش و دوتا بچه داره ..هنوزم که هنوزه همون شیطنت های یه دختر دبیرستانی تو وجودش مونده و گاهی وقتا براش گریه میکنه.....

باباهم تو دوران اوج ورزشیش مونده روزایی که قبل ازنماز صبح تو تاریکی و سیاهی شب کوه صفه رو میگرفته و میرفته بالا تانمازو اونجا بخونه و بعدشم طلوع شهر رو از اون جا ببینه...

خوده منم دقیقا توی 15 سالگیم گیر کردم ....و فکر می کنم هنوزم که هنوزه دوره ی نوجوونیم رو پشت سرنگذاشتم ..بااین که 20 سال سن هم خیلی کمه منتها من باورم نمیشه که 20 سالم شده و5 سال از 15 سالگیم گذشته....
اینو وقتی فهمیدم که هردفعه با تشر اینکه:مگه بچه ای عین 15 ساله هایی  به خودم میاد..یا اینکه بعدازدیدن فیلم به شدت احساسی میشم و تا مدت ها بهش فکر میکنم و طوری درمورد فیلم فکر می کنم که انگار واقعیته......

شاید 10 سال دیگه باورم نشه 10 سال از 20 سالگی گذشته حتی وقتی خانم بشم که مطئنا خانم بشو نیستم  من توی بچگی هام موندم :|
  • بانوی دی ماه

تا قبل از اینکه همسایمون برام تعریف کنه چرا دختر کوچیکش توی راهرو ساختمون جیغ بنفش می کشید و التماس می کرد و نزدیک ده دقیقه ترک انداخت به تمام بلور جات جهاز مامانم
  فکر می کردم فقط تنهام :|

ولی وقتی با خنده تعریف میکرد که ؛  اره زینب بهونه می گرفت منم بهش گفتم میزارمت پیش خاله عارفه هاااا(منومیگه:|) جیغ می زد و میگفت نمی خوام برم پیش خله عافه (با ضمه خ :|) ...

می تونم بگم هیچ حرفی ندارم فقط اینکه هم تنهام هم اسباب وحشت بچه همسایه !

دارم میرم قصریخی خودمو بسازم بالای کوه .

پ نوشت:لقب تنهایه وحشی رو برای خودم انتحاب کردم اگه نظر دیگه ای هست پذیرایم .

  • بانوی دی ماه

بالاحره هرچیزی یه اخری داره و البته که من خوده اخره حواس پرتی ام خصوصا اگه در جایی باشم  که چیزای براق باشه (مثه کلاغ:|)
مغاز داره بنده خدا سرش شلوغ ،،خریدای ما حساب شده اماده پرداخت  ،،سریع کیف پولم دراوردم تا کارت بکشم کارت رو روبروی اقا مغازه دار گرفتم که
دیدم واویلا کارت اوتوبوس گرفتم روبروش
احساس کردم یک لحظه همه چی به حالت اسلومیشن در اومد   خودم یه   نگاهی به کارت  یه نگاه به مغاره دار به کارت به مغازه دار ....
 مغازه دار که حواسش به صاحب کارش بود تا اومد سرشو برگردونه سریع کارتو با کارت عابر بانک که تو جیب پشتی کیفم بود عوض کردم گمون نکنم اون بنده خدا چیزی فهمید ولی وقتی ادم با رفیقش بره خرید باید به تمام مسخره بازی های دنیا بله بگه ..رفیقم شروع کرد به خندیدن منم گفتم عه نخند و خودم هم ریز ریز خندیدم و مغازه دار هم با تعجب گوی که این دخترا شیرین میزنن نگامون کرد.

چنددقیقه بعد ازاون خرید تصمیم گرفتیم که جایی بیشینیم (البته من تصمیم گرفتم چون یه زوج خارجی دیدم و ازاون روزی که کلاس زبان میرم دلم میخواد این بندگانه خدارو به حرف بگیرم منظورم ادمایه خارجیه)
نشستیم کنار یه خانم جوان با یه نی نی خیلی بامزه..

نی نی کوچولو هم حسابی میخندید باباشم با یه دوربین بالا سرش چلیک چلیک عکس می انداخت (باباش شبیه جوونیا استیو جابز خدابیامرز بود)
بعد از های و هوی هاوار یو و اینا خودش گفت :که اسم من هلینا (نمیدونم چی گفت هلنا ناهیلا هنلا)
منم گفتم نایس تو میت یو هلنا
البته مثل اینکه اشتباه فهمیدم ..اسم بچه شو گفته بود
دراین هنگام دوست عزیز ترازجانه بنده زد زیر خنده :|
اون بنده خدا هم خندید و این حواس پرتی من بین المللی شد به گمونم حالا اون خانم میره تو المان میگه یه دختره بود اینطور بود و با اشتنباخ مشتنباخ به من میخندن :(

  • بانوی دی ماه


 آدم باید خودش را دوست داشته باشد. 

وقتی می گویم خودش را دوست داشته باشد منظورم این نیست که خودشیفته ی خودش باشد. 

آدم باید خودش را، خودِ خودش را دوست داشته باشد. این خود ِ خودش از شکل صورتش شروع می شود تا لطافت پوستش، از مدل موها تا ناخن شکسته ی انگشت پایش. 


این شروع دوست داشتن است. شروع دوست داشتنی که از خود شروع می شود. حال باید یاد بگیرد آن خود درونی اش را هم دوست بدارد.

 همان خود درونی که گاهی خشمگین می شود، همانی که از آدم ها متنفر می شود. منظورم از آن خود درونی همان احساس های خوب و بدی است که هر لحظه تجربه اش می کنیم. 

لحظه ای عاشق و لحظه ی دیگر از همه ی دنیا متنفریم. آدم باید یاد بگیرد این طور بودن خودش را دوست داشته باشد.


 آدم باید یاد بگیرد حتی مریضی هایش،  بغض هایش، گریه هایش، اشتباهاتش و هر چیز دیگر بدی را هم راجع به خودش دوست داشته باشد. مشکل از آن جایی شروع می شود که فکر می کنیم آن جایی که خوبیم، آن جایی که همه چیز بر وفق مراد است، آنجا که تجربه های طلایی می کنیم همه اش کار خودمان است و آنجا که شکست می خوریم، نه می شنویم، مریض می شویم و غیره و غیره کار دیگران است. کار اطرافیانمان است، کار شرایط، جامعه و...


آدم باید یاد بگیرد خودش را ببینید و این خودش را با همه ی این تجربه های خوب و بد دوست بدارد. آدم باید یاد بگیرد هر بدی، بد بد نیست و هر خوبی خوب خوب! 

که خدا هم همین را می گوید " که شاید شری که در آن خیری نهفته است و یا خیری که در آن شری نهفته است."


می دانی جانم؟ این روزها زیاد به اشتباهاتم فکر می کنم. فکر می کنم چطور می توانم این اشتباهات را دوست داشته باشم. خودم هم تازه یادش گرفته ام. اما هر چه از اشتباهی بیشتر گذشته است دوست داشتنی تر پیدایش می کنم. دلیلش؟ دلیلش را هنوز خودم هم درست نمی دانم. اما فکر می کنم اشتباهی باید تا پیشرفتی شاید.


مثلاً مثل زمین خوردن بچه می ماند. اگر قرار بود مامان ها تا آخر عمر دستمان را بگیرند و راه ببرند توانایی راه رفتن نداشتیم، یا تا آخر عمر غذا دهانمان بگذارند یا بند کفش هایمان را ببندند.

 قطعاً هر بار که زمین خوردیم، هر بار که نتوانستیم غذایمان را درست بخوریم، هر بار که بند کفش مان باز شد و رفت زیر پایمان درد داشت. اما اگر هیچ اشتباهی اتفاق نمی افتاد، هیچ تجربه ای، زمین خوردنی نبود می شد بزرگ شد؟


 آدم باید یاد بگیرد خودش را دوست داشته باشد. خودش را به تمامیت. زیرا قرار است یکبار زندگی کند. زیرا همیشه آدم هایی هستند که غیرمنصفانه نقدش کنند. آدم باید یاد بگیرد خودش را دوست داشته باشد. به خاطر خودش. به خاطر خودِ خودِ خودش!.... 

#سهیلا_کاویانی

  • بانوی دی ماه

رفاقت همه جوره اش خوب است حتی اگر تنها به چندکلمه تایپی منتها شود که وسط روز یا نصفه شب مثل قدیم ها برای او میفرستی....

سلام چطوری؟
خوبم شکر خدا تو چطوری ؟
عالی چه خبر؟؟
هیچی دلم گرفته :(
هعی .مثه من :(

قراربود حالمان خوب باشد ..
ولی انگار به هم که می رسیم داغ دلمان تازه می شود...

رفیق جان گوشی اش اندورید نیست و ما مجبوریم مثل قدیم ها با پیام کوتاه صحبت کنیم حتی شکلک های ارسالی من هم در همین چندمورد خلاصه می شود..
:(      :)      /:      :|
...
 رفیق جان و من دستمان خالیست برای همین با تمام پول تو جیبی هامان سه شنبه صبح ها را برای دیدن فیلم سینمایی انتخاب می کنیم..

پول چندانی نداریم که خرج کافه رفتن های انچنانی کنیم به نسکافه و بستنی تریای کنار خیابان راضی هستیم....


برمن ثابت شده است که ...
هرچه در رفاقت بی پول تر باشی  خوشحال تری  ..

  • بانوی دی ماه

مادرم می گوید : ای وای یک همچیین شبی دور خانه ی عمه جان مریم راه می رفتم و درد می کشیدم ..
توی دلم می ریزد انقدر که با حس و حال برایم تعریف می کند  ...
20 سال پیش یعنی
240 ماه پیش یعنی 

960 هفته پیش یعنی
7300روز پیش یعنی
175200ساعت پیش یعنی
10512000دقیقه پیش ...

من بدنیا آمدم :)...
در دومین روز از اولین ماه زمستان....

تولدم مبارک :)...

  • بانوی دی ماه


Image result for ‫یک کاسه انار‬‎


نوروز ها و یلدا ها و هزار عیدی که مرسوم مردم است می آیند و می روند

ولی  من دچار یک بی حسی و یک بی تفاوتی خاص هستم ...

نه بخاط اینکه آدم شاد و مثبت گرایی نباشم  نه ...

یک چیزهای توی ژِنتیک آدم هاست ک انکار ناپذیر است ..

فکر می  کنم این ارث را از پدرم گرفته ام

چراکه همیشه جلوی تمامی این رسم و رسومات یک علامت سوال بزرگ  گذاشته است

وبا لبخندی عجیب  از جمع دورشده ...

یادش بخیر وقتی بچه بودم  ...

دلم می خواست شب یلدا داشته باشیم

ولی خب چون پدر برایش اهمیتی نداشت  ماهم دست و دلمان به کار نمی رفت .

اما مادر همیشه یک جایی گوشه قلبش برای اینجور چیزها باز نگه داشته بود

و تاجایی که دل یک دختر 10 ساله شاد شود  اینجور مراسم ها را زنده نگه می داشت ..

پدر آدم نامهربانی نیست  تنها خصوصیتش منطقی بودن بیش از حد اوست ...

به نظر من اینجور چیزها منطق بردار نیستند وقتی قرار است یک شب سال یک سری کارهای خاص

انجام شود و یک سری حرف ها زده ...

دور هم بودن  دست در دست هم بودن  مهربانی کردن و  از حال و احوال یکدیگر خبردار شدن منطق

بردار نیست ..

برخلاف ژنتیکم که مرا به سمت  بی تفاوتی های پدری میکشاند اما دلم  یکجور دیگریست ..

دلم جمع های خانوادگی و بگو بخندهایی را می خواهد که شاید سال های بعد عین درخت های پاییز

یکی بعد از دیگری از این دنیا کوچ کنیم ...

دلم  یک شب یلدای حسابی می خواهد با تمام کسانی که دوستشان دارم

و در کنارشان احساس خوشی می کنم ...



  • بانوی دی ماه