منزل لیلی

بانویی متولد دهمین ماه سال می نویسد:

احساسات وارونه....

بسم الله ....


همینجوری که برگه های ریحون رو از ساقه هاش جدا میکردم صداش زدم گفتم تورخدا یه دقیقه بیا بشین کنارم...


باید یک ربع دیگه میرفت ترمینال دکمه های پیرهنشو بست و اومد نشست کناردستم  و گفت بفرما خانم جان!!


یه ساقه نعنا برداشتم و خیلی جدی گفتم : ببین ما خانما خیلی با شما ها فرق داریماااا...ما رو نباید جلوی گریه هامونو بگیرین...


خندید وگفت : خببب ...


حق به جانب ادامه دادم : ببین اصلانشم اصلانشم نمی خوام گریه کنم ولی (بغضضمو قورت دادم ) توروخدا زود برگرد ...


سرمو انداختم زیر و اخرین برگ ریحونم از ساقش کندم ...


یه قطره اشک از چشمم چکید روی دستم ...


خدبد وگفت: بابا من که جایی نمیخوام برم ..گریه نکن .


با لجبازی گفتم : اصلانشم دلم برات تنگ نمیشه فقط  فقططط   (بغضم ترکید) خب دلم برات تنگ میشه ....


پ.نوشت: چرا خانما وقتی احساساتشون جریحه دار میشه کلماتشون برعکس میگن؟

به کجاها داریم میریم؟!!!!

بسم الله....


با ذوق عکس خواننده مورد علاقشو تو گوشیش نشون هممون میداد 

مدام میگفت قربونش بشم دورش بگردم...

دیگه دل از دستم رفت گوشی رو از دستش قاپیدم و به عکس خیره شدم ...

عکس از استوری اینستاگرام خواننده مورد نظر بود ..

سگ کوچولویی روی یک میز بود و روی صفحه نوشته شده بود:بابایی دلم برات تنگ شده....

بلند بلند اینو براشون خوندم اما دیدم اونا مثل من تعجب نکردم..

پایین عکس هم نوشته بود: بیشتر کارهامو باهم ساختیم ...

بازهم تعجبی نکردن..

ولی من خیلی تعجب کردم وقتی چندلحظه پیش بحث بارداری بود و هر سه تاشون به حالت تهوع ازش حرف میزدند که چقدر بده یه موجود تو ادم وول بخوره...!!!

اما من گفتم:خیلی خوبه عزیززززم.....

احتمالا اوناهمون حسی رو بمن داشتن که من نسبت به دیدن اقای خواننده و بچش ببخشید سگش داشتم....

:/

سوار تاکسی شدیم داریم به کجا هااا که نمیریم...

Designed By Erfan Powered by Bayan