گاهی وقتا نمی تونم بگم چقدر خستم
چقدر احتیاج به حمایت روحی روانی دارم
چقدر دلم درک شدن میخواد
چقدر دلم میخواد یکم براخودم باشم ...
واسه همین توجواب سوال پیج کردنای مامانم
درموردبچه داری و نابود کردن روش هایی که برای بچم دارم به اسم دلسوزی ممکنه یه چیزی بگم که بدش بیاد
یا عوض بغضایی که گلومو میگیرن پاپیچ داداش ۱۴ سالم باشم و مدام بهش تذکر بدم که مودب باش
و باهاش دعواکنم و بحث کنیم
اونم چون نوجوونه تهِ تهِ حرفو همش میگیره و اگه بابام پادرمیونی نکنه ممکنه وسایلمو جمع کنم برگردم خونه ....
ولی اصل مطلب همش بخاطر همسریِ که بند خونه نیست ...انقدر کار داره که واسه دیدنش باید وقت گرفت ...
اونوقته که با کوچیکترین اشاره ممکنه هوار بشم سرش ...و عوض تمام دلتنگی و حس تنهایی روحی و جسمی کلی حرف و کنایه بریزم سرش و اونم جواب بده و همه چیز بدترشه...
اونوقته که کاسه صبرم لبریز بشه و با جیغا و غرای آخرشب دختر ۱۱ ماهم یا گریه کنم یه انقدر عصبی بشم که به زور بگیرمش توبغلم تابخوابه....
اخردست مثل یه سرباز شکست خورده بشینم
گریه کنم و آه بکشم که چقدر بد بودم
راستی که چقدر بدم که خسته میشم ....