منزل لیلی

بنده یک خاله ای دارم که دوتا دختر دارد

یکی 23 ساله و دیگری 18 ساله .

همیشه خانواده ها توقع دارند که اول دختر بزرگتر برود خانه ی بخت  و بعد یکی یکی به ترتیب  بروند پی بختشان

 امروزه خداروشکر مردم کمتر روی این مسئله   حساس هستند .

القرض که  این  دختر کوچکتر خاله ی من زد و یکهو یک خواستگاری برایش آمد که  خب  از همه نظر از نظر آن ها خوب بود و همه چی به قول خودشان اوکی و این ها شد ...

نامزد کردند ...

منتهی  محرمیتی خوانده نشد ..

 ماهم که حساس روی این مسائل  پایمان را توی یک کفش کردیم که خاله جان گناه است فلان است بیسار است  دوتا جوانند  نامحرمند باهم در ارتباطند

خدا خوشش نمی آید و این طور حرف ها ....

که در جواب می شنیدیم  عزیز دل توبرو خود را باش  الان این ها جوانند بگذار حال نامزدی شان را ببرند  و با استدلال اینکه دوران نامزدی از عقد شیرین تره  منطورش دوران قبل محرمیت بود از زیبر حرف های ما شانه خالی می کردند

با جست وج و دراین باب فهمیدیم که اصلا بحث این شیرینی ها و این ها نیست که خاله جان نگران دختر اولند و هم با توجه به فرهنگ محل  زندگیشان  خیلی بد و مکروه است که دختر کوچک تر را زودتر پای سفره ی عقد بنشانند...

اینجا بود که یک نوع حس انسان دوستی درما گل کرد گفتیم این دوتا بچه گناه دارند قربانی این جور مسائل شوند باید یک کاری بکنیم

که خب دقیقا چکاری را هم خودمان نمیدانستیم ..

درسفر مشهدی که ازقضا همه باهم بودیم  ونامزد آن کوچکتری هم آمد

بکی دیگر از خاله ها که اهل ذکرو دعاست    و دغدغه های ماراهم  داشت گفت: ما که کار خاصی نمی توانیم  بکنیم  بجز دعا  ....

 خب ماهم همیشه دعا میکردیم خصوصا در حضور امام رئوف آدم فقط زبانش به دعا باز است دیگر ..

اما خاله جان  فرمودند نه یکسری دعای خاص مخصوص  بخت گشایی ..

دوزاریمان افتاد که باید دست به دست هم دهیم  به مهر  بخت دختر خاله را کنیم اباد....

از همان موقع خاله دربین کانال های ذکر ودعایش  هزاران دعای بخت گشایی پیدا می کرد و گلچین می کرد

دراین میان یک   دعای بخت گشایی خیلی جالب بود که نظرمان را جلب کرد  بخاطر عملیات جالبی که پیش رویمان میگذاشت

این بودکه در روز جمعه  یک غسلی داشت که باید یکسری سوره و دعا به آب میخواندیم  و برسر سوژه میریخیتم .

یکهو به دلم افتاد که ای خاله این همان است  ...خاله هم گفت اره همان است..

...خلاصه که دوعدد بطری آب معدنی را از اب  پرکردیم و کناری گذاشتیم ..

اما چه فایده  با وجود آب کل فامیل  جهت رفع تشنگی ازهمین دوتا بطری آب طلب میکردند و ماتوی دلمان میگفتیم الان است که حاجت هاشان قاطی  پاتی بشود   امسال  بخت آن یکی اشتباهی بازشود آن یکی بچه دارشود آن یکی جای بچه  به مقام منصب برسد و خلاصه ......

با هربدبختی بود  این بطری اب به هتل رسانیدیم  مانده بود راضی کردن دختر خاله برای این کار که عمرا زیربارش میرفت ..


پ.نوشت : قبل از هرقضاوتی بگم که دعا با جمبل و جادو خیلی فرق داره اینو در نظر داشته باشین..

 

۰ نظر ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۵
عارفه بانو

مایه ی خوشحالی و سعادته که انقدر روی مسائل مذهبیمون  ددقیق شدیم  که خودمون برای دخترامون یه جشن  تکلیف مجزا جدا از اون جشن بی ملاحت تکلیف مدرسه می گیریم ...

مادرم به سبب شغلش * **جدیدا به خیلی از این جشن تکلیف ها خونگی دعوت میشن ...

فعلا این جشن تکلیف ها توی قشر متوسط به بالای شهرمون برگزار میشه

هروقت متوجه میشیم که مادرم   مجلس جشن تکلیف داره  با خوشحالی میگیم آخ جون دوباره جشن تکلیف ...

ازبس که برکتش زیاده تو زندگیمون ( خصوصا از لحاظ خوراکی های متنوعش D:)

همین چندروز پیش که مامانم به یکی از همین جشن تکلیف ها که از قضا به قول گفتنی دختر یکی ازاین کله گنده های شهرمون دعوت بود  گفتیم حتما مثل بقیه جشن تکلیفا برکتشون زیاده

ولی خب بعد از دیدن قیافه ی خسته   وناراضی مادرم و جویا شدن علت به این نتیجه رسیدیم که برای خودمون یه دعا کنیم .


خدایا پول دادی ندادی  خوشگلی دادی ندادی  مقام و منزلت دادی ندادی  خدایا اگه هیچی ام بمون ندادی  ولی لااقل ادب و شعور و فهم بده  

بعضی ادم ها که دستشون به دهنشون که هیچ به دهن  بقیه ام می رسه   از اخلاق هیچ بویی نبردن

به بقیه آدم ها  بجور دیگه نگاه میکنن 

مامانم تعریف میکرد :  ماشاالله از حسن جمال  هیچ چیزی کم نداشتند  ولی هیچ کدوم نه دست میزدند نه توجه میکردن 

همشم باهم حرف میزدن انگار نه انگار یه نفر داره یه چیزایی میگه ....به قول خودش توی کار مداح ها  پا جلسه ای ها خیلی مهم ان....


ما همیشه معتقدیم  مجالسی که توی خونه های ساده  که  پتو و بالش واسه مهموناشون گذاشتن خیلی آدم های با صفایی داره تا خونه هایی که میون چند دست مبل ندونی کجا بشینی ....


خدا به هممون معرفت بده فقط همین ..

آمین ...


***: نمیدونم قبلا چیزی نوشتم یا ننوشتم دراین باره ولی مادرم ذاکر امام حسین یا به قول خیلی امروزی ترش خانم جلسه ای هستند. ازاین به بعد بیشتر ازش مینوسم :)


۲ نظر ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۷
عارفه بانو

روز دختر پارسال رو یادم نمی آید
که چطور گذشت
دعایی کردم یا نه
حالم چطوربود

ولی امسال  ولادت بانو درحالی از راه میرسه که
توی دلم از صبح تا شب  کارگاه رخت شویی افتتاح کردم
نگرانم
  امیدوارم
خوشحالم
 ناراحتم 
دلتنگم
یک حالته بینا بین تمامیه  حس و حال ها
ان شا الله که به دعای حضرت معصومه(سلام الله)

دلم یکدله شود
یکدست
تمیز و مرتب
و
مطمئن
آمین....

پ.نوشت:دخترا روزمون مبارک :)
ازاین لوس بازیا که میگن دختر یعنی رنگ صورتی و کفش فلان و لباس بیسار خوشم نمیاد ..
بنظرم دختر بودن فقط یعنی دیوانه وار عاشق لواشک باشی همین :|

۴ نظر ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۱
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم 


میگن که هرکسی که روی به وبلاگ نویسی میاره  تا آخر عمرش  نمیتونه ازاون دل بکنه حتی اگه دوماه  سروقت این صفحه مجازیش نیاد ...

اینکه دقیقا کی گفته و کجا گفته مهم نیست تنها این مهم است که باز با یه فاصله ی خیلی زیاد دوباره دست به تایپ شدم...


اولین پست روهم تقدیم می کنم به آقای مهربونی که نهایت مهمون نوازی در حق ما ادا کردند ...

اینکه بری مشهد  اونم بعد از یک ماه روزه داری اونم اینکه روز قبل از عید فطر راه بیوفتی و خوده عیدفطر مشهد باشی  یه نعمت 

یکی از  چندتا دعاهای مستحاب شب قدر...


چقدر که دلم برای اون روزها وشب ها تنگه 

کنار اقا انگار تویه بهشتی 

دلت نمی خواد برگردی ازبس که سبک بالی 


دلم برات تنگ آقای مهربونم  بطلب  آقا دوباره بیایم ...

کاش میشد  آدم هفته ای یکبار بره پیش امام رضا کاش میشد  ولی چه میشه کرد  ازهمین دورهم آقا سلاممونو میشنوه...


السلام علیک یا علی بن الموسی الرضا .....


یکی از اتفاقات خوب سفر : 

شبی بود که با یه دل شکسته در  صحن انقلاب   با یکی از خاله ها نیت کردیم تا نماز صبح بشینیم و با اقا درد و دل کنیم 

از قضا دم یکی از همین حجره ها نشستیم که پیرمرد مریض احوالی اونجا نشسته بود و توحالت نیمه خواب نیمه بیدار بود 

وضع خوبی نداشت مریضی تموم بدنشو ازبین برده بود بین همون حالت خواب وبیداری شروع کرد به ناله کردن و با امام رضا حرف زدن 

میون حرف هاش شنیدم که میگفت :یا امام رضا خسته شدم ...من و خاله و چند نفرخانم خیلی منقلب شدیم پیرمرد شده بود روضه خون و انگار حرف دله همه ی مارو میزد  ..خیره شده بودم به گنبد آقا  انگار که اون پیرمرد وسیله ی وصل کردن همه ی ما به اقا بود 

در همین بین  یه خانم به سمت پیرمرد اومد و در کیفش روباز کرد و گفت: پدرجان مشتتو باز کن یکم غذا از غذاخوری حضرت برات بریزم ..

پیرمرد همونجور که گریه میکرد به سمت ما اشاره کرد که برای بقیه هم بریز ..ماهم عین گداها دستمونو بالا اورده بودیم تا چندتا دونه برنج از سفره ی آقای مهربون توی دستمون بریزن ..چه حس خوبی بود  وقتی به آرزوم رسیدم  دلم میخواست که از غذای غذاخوری آقا بخورم  ...


و خنده دارترین لحظات سفر:

خاله ی مامانم که همراه مابود  بنده خدا  پا درد داشت  مجبور بودیم براش ویلچر بگیریم  ویلچر گرفتن همانا و دعوا سر هل دادن ولچر خاله همانا..

شدت دعوا انقدر زیاذ بود که حاج مصطفی شوهرخاله  میخندید و میگفت :بابا این خاله مال منه  ...ماهم قول میدادیم مثل آدم ویلچر رو نوبتی هول بدیم ..

یکی از این شب هایی که باید زودتر ویلچر رو تحویل میدادیم و خاله هم حال نداشت بیاد  افکار خبیثانه به ذهنمون خطور کرد  اول دخترخاله محدثه رو نشوندیم رو ویلچر تاسرکوچه بردیم و بعد از اون دختردایی کوچیکمون رو  حالا هرکی از کنار مارد میشد یه نگاه به این بچه رو ویلچر میکرد و با تاثر وتاسف سرتکون میداد   دختردایی هم از بس خندش گرفته بودچادرشو انداخته بود توصورتش فقط میخندید ...

دیگه از یه جایی دیدیم نگاه ها سنگینه تصمیم گرفتیم ویلچر رو خالی ببریم ..

خلاصه که سراین ویلچر قصه ها داشتیم 

و  از جمله سخت ترین لحظات :

تمام لحظه هایی که مجبور بودیم تویه اتاق کوچیک کنار هم بخوابیم  واقعا جوری میخوابیدیم که صبح شست پامون توی چشم همدیگه بود . معنی صمیمت رو به خوبی متوجه شدیم  هرچند تا صبح معلوم نبود پشتی زیر سرت و پتو روت بمونه یا نه..منکه اصلا شراکت حالیم نبود بیچاره دختر خاله ها چی کشیدن زیر کولر ...


باید زودتر مینوشتم خاطرات سفرمون رو  یادم رفته حیف لحظه های خوبی که گذشت.



۲ نظر ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۵۰
عارفه بانو

دیشب اخبار درحاشیه های پزشکی اخبار 20 .30 دکتر دندون پزشک وزیر بهداشت رو نشون داد که میگفت نگران وضعیت جناب وزیرن که چندروزه اومدنشون به مطب به تاخیر افتاده......
و من یادم افتاد به خودم که  چندتا دندون سوراخ و یه دندونه پنهونو و چندتا دندون بی روکش دارم که از ترس اینکه نرم دندونپزشکی و جیب بابامو یه شبه خالی نکنم حسابی مسواک میزنم و حواسم هست یوقت دردنیاد سراغ دندونام..


دنیایه عجیبیه...

۵ نظر ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۹
عارفه بانو

باچندتا از بروبچه های تینیجره فامیل قرار گذاشتیم بعداز امتحاناشون بیان خونمون ..هم واسه تفریح و هم دیدن فیلم های خون اشامی و غیره....
ولی خب به دلیل موجود نبودن دوبله و سانسورهای مناسب تصمیم گرفتم خودم فیلم هارو دانلود کنم و عملیات سانسور سازی رو انجام بدم خدایی نکرده تینیجرامون گوشو چشمشون یه طورایی نشه (هرچند که...)
ولی خب خیلی سخته واقعا کار به ثانیه بنده ...اگه من ارزوی دیدن چند نفرو تو عمرم داشته باشم سانسور چی فیلم ها رو خیلی دوست دارم بیینم....
درنهایتتت ....
تصمیم گرفتم قید فیلم هایی که از دوساعت 1ساعت و نیمش باید قیچی بشه  ...فیلمایی رو براشون بزارم که نهایتا 5 دقیقه اش مورد داره..

پ.نوشت:تو رفاقت با کوچکتر از خودم نمیدونم چرا یه حس ناباب پنداری بهم دست داده:|  حس میکنم خانواده هاشون گاهی وقتا یجورایی نگام میکنن ...
پ.نوشت 2:من اگه نشینم باشون فیلم ترسناک خون اشامی ببینم میرن با یکی دیگه میبینن اونوخ کی میشنه باشون فیلم میبینه خدا مرگم دهد...

۴ نظر ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۵۰
عارفه بانو

نمی دانم کجا بود کدوم برنانه ی تلویزیونی بود یا اصلا کدوم بازیگر بود که گفت:کتاب بخونین کتاب بخونین اگ حالشو ندارین فیلم ببینین....


ازوقتی اینو شنیدم عاشق فیلم دیدن شدم....

در اولین قدم هم تصمیم گرفتم بجای وقت گذاشتن پای کتاب های قطور هری پاتر فیلمشو ببینم و این شد که الان 4 قسمت از فیلم های هری پاتر رو دیدم ...

وقتی پست برام فیلم هارو اورد مامانم گفت :این چیه گفتم فیلم های هری پاتر یه نگاهی چپی بمن کرد و گفت:واااااای همین کم مونده بود بری تو توهم و خیال :|



۲ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۸
عارفه بانو

تمـــــام شــــــــعرهایم را

در وصــــــــف نیامدنت ســـــــــــــروده ام !

و اگر یــــــــــک روز ناگهـــــــــــان ناباورنه ســــــــر برسی

...

دســـــــــت خالی ,حیرت زده

از شاعر بودن استعفا خواهم داد!

نقــــــاش میشوم

تا ابدیت نقش پرواز را

بر میله های تمام قفس های دنیـــــــا

خواهـــــــم کشید.
۲ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۸
عارفه بانو

ازتمامی استعداد های دنیا خداروشکر خیال پردازی ام در حد اعلا درجه یک است....

یعنی یکجور برای دوستانم خیال پردازی میکنم و چرت و پرت تحویلشان میدهم که خودم هم به طور کاملا عچیبی باورم می شود...


انگار که من دونفرم یک روی زرنگ خیال پرداز خالی بند 

و یک روی ساده ی ساده لوح که همه چی را باورمیکند.....


الان هم که این پست را می نویسم از سر فکر و درگیری بابت یک خالی بندی کوچک خوابم نمیبرد...


۱ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۹
عارفه بانو

کانال مارو درتلگرام می تونین دنبال کنین 

پرازشعر و متن و عکس تودل برو 

:)

booyebaaron@

۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۰۵
عارفه بانو