به نام خدا....
من اجازه نمی دهم آدم ها روی من برچسب بگذارند..
زندگی اینطور نمی ماند..
من نمی گذارم
نمی گذارم مثل کشتی رها شده و بی هدف در دریای این جهان باقی بمانم تا امواج دنیا برای من هدف تعیین کنند..
به نام خدا....
من اجازه نمی دهم آدم ها روی من برچسب بگذارند..
زندگی اینطور نمی ماند..
من نمی گذارم
نمی گذارم مثل کشتی رها شده و بی هدف در دریای این جهان باقی بمانم تا امواج دنیا برای من هدف تعیین کنند..
به نام خدا
درست از همون زمانی که زندگی مطابق اونچه تصور می کردم و در ذهنم چیده بودم
جلو نرفت زندگی برایم مشکل و
ذهنم پر از چالش شد...
شدم یک آدم با سوال همیشگی که من از زندگی چی می خوام ..
اصلا من اینجا چکار می کنم ...؟؟
نمی خوام خودمو سانسور کنم یا مثل همیشه روی دردهام سرپوش بذارم ..من راهم رو به عنوان یک زن بومی وسنتی انتخاب کردم..
ازدواج ..و اندکی بعد فرزند آوری و بعد تربیت بچه ها گرفتاری بچه ها و اینکه انقدر سرگرم بچه و زندگی بشوم که یادم برود سال های عمرم چگونه می روند ..
مثل خیلی از زن های دیگر که یکهو سر چهل و اندی سالگی می نشینند به گوشه ای زل می زنند به خودشون میگن زندگی مثه پلک زدنی گذشت و نفهمیدیم کی انقدر پیر شدیم ..
این چیزی بود که من برای خودم انتخاب کردم ...
ولی آنچه که پیش آمد همه ی این تصورات را برهم ریخت ..
من شدم یک آدم بی هدف بی انگیزه که نشسته به انتظار اینکه بالاخره یکروزی آن اتفاق خوبش بیافتد ..
امروز صبح که از خواب بیدار شدم ترجیح دادم قبل از هرکاری انیمیشن روح رو برای بار دوم اینبار با دوبله فارسی ببینم .
چون درست مثل همون روح کوچک سرگردان دنیای پیشین هی دور خودم می چرخم و می چرخم و میگم هدف ندارم پس هدف من کو ..
باید خیلی فکر کنم روی این فیلم تا درون مغزم جابیفتد و خوب به خورد مغزو هوشیاری ام برود ..
من هم شبیه یک روح سرگردانم..
مانده ام بین انچه انتخاب کرده ام و آن چه که پیش آمده ...
نمی دانم باید درست چکار کنم ؟
همین چند سال پیش هم موقع انتخاب رشته همینجوری و سرسری یک رشته ای که دوستش نداشتم انتخاب کردم ..
ولی باز موفق شدم ترمز دستی این کار بکشم و لااقل دانشگاه را کمی عقب بیاندازم تا روزی که واقعا علاقه شخصی خودم رو پیدا کنم. .
که هنوز شاید پیدا نکردم ...
من هنوز نمی دانم اگر به عقب برگردم و دوباره حق انتخاب به من بدهند چه راه و مسیری را برای خودم پیدا می کنم ...
درست شبیه روح کوچک سرگران انیمیشن روح شده ام ...
نه می دانم چه می خواهم نه می دانم چه می کنم و چه هدفی دارم ...
خیلی بد است یک نوع برزخ است .. اینکه ندانی چکار داری و چه چیزی ازا این زندگی می خواهی برزخ ترسناکیست که فعلا در آن به سر میبرم..
چند روز پیش به یک روانشناس پر مدعا که می گفت با کلاس های من زندگیت عوض میشه صحبت کردم ..
ولی خب ایشون نسخه پیچید که هرچه زودتر بچه دار شو ..
و بعد از اینکه گفتم فعلا صلاح و مصلحت خدانیست و نداریم .
گفت فلان ذکر رو بگو...
همین؟؟؟؟
کاش کسی فانوس زندگی را بدستم بدهد ...
خدانکند که این حال ادامه پیدا کند خدانکند
به نام خدا
دیگر عادت کرده ام به این دلی که هنوز می سوزد
زن بلاگر از خودش ونوزاد درون آغوشش استوری گذاشته اهنگ متن عمدا از تو میپرسم کجا را موسیقی متن کرده و لبخند می زند..
چیزی درون دلم می افتد می ریزد می سوزد ...
هیچ کس شاید نفهمد فقدان مادر نشدن با پرسیدن دیگران و جستجوهایشان شدیدتر و شدیدتر می شود ..
و از یک زن آدمی افسرده می سازد که هیچ کس دلش نمی خواهد اورا درک کند ...
دست من بود شاید هزار صفحه از احساس سردرگم هرروزم می نوشتم
از اینکه حتی خودم هم گاهی خودم را نمی فهمم
از این که ساده تر بگویم نمی دانم چه مرگم شده ..
کاش زبان همه ی آدم ها بسته می شد
کاش اصلا کسی سراغ نمی گرفت کاش توی ذهنم نبود
کاش این حس را نداشتم
این حس و تمایل به فرزند داشتن از کی و از چه زمانی درون وجودم آمد نمی دانم فقط می دانم دمار از روزگارم دراورده ..
خدایا ..
خدایا
خدایا ..
..
به نام خدا
همیشه به حال کسانی که مادرانی حامی ودلسوز داشتند غبطه خوردم
البته اینجور ادم ها هیچ گاه رنج داشتن مادری کمال گرا نچشیده اند ..
بله زندگ کردن با مادر که برای جبران کاستی های زندگی خودش دلش می خواهد فرزند یا فرزندانش در بالاترین حد موفقیت باشند یکی از سخت ترین کارهای دنیاست ..
اگر بخواهم از این سختی ها بنویسم هم کم کم گریه ام می گیرد و هم حوصله می خواهد ...
ولی در نهایت چیزی که بعد از ازدواج برای من ماند .
یک مادر سخت گیر کمال گرای درونی بود ..
مادری که هرصبح با سرزنشش از خواب بلند میشوم ازخودم راضی نیستم به خودم سخت می گیرم از خودم بدم می آید از نگاه کردن به خودم درون آینه واهمه دارم و دقیقا مادرکمالگرای درونم هنوزم هست ...
هفته پیش سعی کردم کمی به این مادر سخت گیر و اخمالوی درونم مرخصی بدهم و مجالی برای نفس کشیدن و بازی کودک ناکام درونم بگذارم باید اعتراف کنم هفته پیش تازه فهمیدم چقدر زیادی به خودم سخت می گیرم کار خاصی هم شاید انجام ندهم ولی تنها کارم اعصاب خوردی و ناراحتی و گوشه گیری بوده..
دلم به حال همسرم سوخت که گاهی باید منه سرخورده از سرکوفت های مادرسختگیر درونم را تحمل کند...
باید بیشتر روی این مادر کمالگرای درونم کارکنم ...
باید یک جای جلویش رابگیرم و کم کم از او بخواهم من و کودک ناکام درونم را تنها بگذارد و برود همانجایی که باید باشد ...
بسم الله الرحمن الرحیم
از خودم هزاران بار میپرسم یعنی هنوز هم کسانی هستند که میان زرق و برق این دنیاهای مجازی که دل و چشم همه را برده به گوشه ی این فضا پناه بیاورند ..بنویسند و عده ای دیگر بخوانند ..
خواهشا اگر خواننده ی وبلاگ هستید حتی شده با یک نقطه هم پاسخ بدهید که هنوز نای خواندن احوالات دگران را دارید بلکه من هم کم کم و ارام ارام دوباره جانی به واژه های تلنبار شده در ذهنم را بدهم و بنویسم ...
راستش من بیشتر از قبل تشنه ی نوشتن هستم ..
امسال 24 سالگی را تمام کردم و بیشتر ازقبل احساس می کنم بزرگ شده ام ولی بیشتر ازقبل دلم می خواهد بچگی کنم ...
آه که از زمین و آسسمان حرف دارم که تایپ کنم...
وبلاک نویسی شروع یک زندگی تازه را برای رقم زد و مرا به همدم زندگی ام رساند
محال است فراموشش کنم...
امان از این زرق وبرقت اینستاگرام که واژه های تلنبار شده در وجوم و دردهایی که باعث جاری شدن کلمات می شوند در میان حاشیه های تو گم می شوند ...
آه از دردی که برای هیچ کس قابل تحمل نباشد ..
یعنی هستند کسانی که هنوز بخوانند ؟ تورا به خدا بگویید که هستید...
چی میشه آدما دوست داشتنی میشن؟؟؟
چی میشه یه نفر توی جمع باعث مشه همه بهش توجه کنن...؟؟
برام سواله ....
چرا بعضی آدم ها هیچ وقت دیده نشدن ؟ ویک عده ی دیگه خیلی دیده شدن ؟؟
همش توی ذهنم از خودم میپرسم ....
ایا من بداخلاقم
بی ریختم
مغرورم ...
من چی ام ؟؟
چرا بعضیا هزار تا رفیق صمیمی و دارن ومن بعد از این همه سال بزور یدونه؟؟
آیا من شبیه گل کاکتوسم ؟؟؟
چرا باید بعضیا یاس و رز و شمعدونی باشن؟؟
شایدم ارثیه .......
فکرکنم پدرمم همینطوره ...خودم شاهدم بابت تمام پیشرفتاش ..نوشتناش ...کتاب خوندناش ....علمش و خیلی ویژگی های مثبتش
ولی هیچ وقت دیده نشد ...چه وقتی وبلاگ داشت و چه حالا که اینستا داره ..مطالب جالبی با حوصله و تحقیق مینوسه ولی دیده نمیشه؟؟
راز پر طرفداری چیه؟؟؟
چرا نمی تونم بفهمم چی میشه که محبوبیت اتفاق میوفته ؟؟
چرا هیچ کس دوستمون نداره.........
درست نمی دانم از چه زمانی این حالت سردرگمی بی حسی و یکجورایی بودن شروع شد
ولی
حدس میزنم از همون لحظه ای شروع شد که اسفند دونی روی اجاق گاز بود و منتظر بودم دود کنه تا خاموشش کنم توهمین موقع یکهو صدایی پوکی از داخلش اومد چراغ های خطر تو ذهنم روشن شد و هراسان اومدم دم اشپزخونه و به اقای همسر گفتم شنیدی ؟؟؟
صداشو شنیدی ؟؟؟
چشم زخم بود ..ننجون همیشه وقتی توی منقل اسفند این اتفاق می افتاد میگفت : ننه چشم بود چشم ختم بخیرشد ..
بعدم یه چیزایی از توی اسفند در می اورد نشونم میداد میگفت :وای وای نگاه کن چشموووو ....
ولی خدایی نگاه میکردی وحشت میکردی یک بیضی بزرگ شبیه چشم ولی سوخته بود ...
بعداز این حرفم انگار به قول گفتنی کاِئنات در این مسیر قرار گرفتن و بعد از اومدن یه نفر به خونمون و دیدن نگاهش رفتارش حرفاش و ناامیدیاش
انگار یه موج عمیق چشم نظر و زخم و این صحبتا تلمبار شد رو سرم .....
بعد رفتنش زانوم سست شده بود و لنگ میزدم سرگیجه داشتم حالت تهوع ...
برا خودم چهار قل خوندم اسفند دود کردم یکم دیگه مونده بود تخم مرغ هم بشکنم در این حد مغزم رفته بود به سمت این چیزا ...
رومم نمیشد به اقای همسر بگم فلانی که اومد خونمون بعدش من همچین شدم فکر کنم چشمم زد ..
البته من دیگه نمیگم چشم زدن میگم انرژی منفی ...
اینم قبول دارم بعضی آدم ها کوه انرژی منفی ان اصلا انگار این انرژی هارو از این ور به اون ور با خودشون میبرن و همه جا میپاشن ...
دیگه با اون حالی که تا امروز داشتم یهو چراغ های ذهنم روشن شد که ((شمع )) (البته قبلش به صدقه هم فکر کردم و گفتم دوتومنی کنار میذارم رفع بلا)
یادم افتاد به مامانم که میگفت : میگن مهمون میاد براتون هم شمع زوشن کنید هم سنگ نمک بذارید انرژی منفیایو بعضیارو دفع میکنه ..
چندتا دونه شمع روشن کردم و عودهم گذاشتم کنارش که دیگه فضا کامل شه ...
تصمیم گرفتم که بیام بنویسم از این احساسات سردرگمی ولی ترجیح دادم اول نمازمو بخونم ....
اولین مشت آب روی صورتم انگار آب رو آتیش بود ...
توی ذهنم دو دستی زدم توسرم گفتم ای خاک برمخت ...آب در کوزه و تو گرد جهان میگردی ...
اینجا بود که رفتم سر خونه شروع از خودم پرسیدم : آخه تو از کی انقدر ایمانت شل و ول شد که تن دادی به این حرفا ؟؟؟
و تازه این شد اول ماجرای مواخذه خودم به دست خودم ....![]()
نمیدونم حسم رو به چی تشبیه کنم به پیدا کردن چاه نفت
پیدا کردن معدن طلا
پیدا کردن یه عتیقه تو دل خاک
شاید خنده دار باشه ولی توی خونه ی ما که مشترکه با خونه ی پدر ومادر همسر
معضل کم آبی به شدت زیاد بود یعنی چطور بگم کل محله پمپ داشتن خونه ی ما نداشت
چون پدرشوهرم حق الناس میدونستش ولی خب بعداز کشمش فراوون بالاخره امروژ ماهم پمپ دارشدیم البته بگم تانک گرفتیم و پمپ سرراه تانکه که حلال هم باشه ....
خنده دارباشه شاید اینکه توی همین شهر هنوزم خونه هایی ان که با تشت و لگن حمام میکنن مثل خونه ی ما قبل پمپ ...
خداشکرت ....ممنونم.....
نمیدونم دقیقا اسم این پست رو بذارم من ورژیمم یا دردسرهای مادرشدن یا کلی اسم دیگه که بخاطرشون تغییر روش زندگیم رو در پیش گرفتم مثلا میتونست خداحافظ لباس های سایز بزرگ و خیلی عنوان های جذاب دیگه باشه....
خب ...اصلا چیشد ...ساده بگم عشق داشتن فرزند از همون ابتدای ازدواج در همسرم بود و این علاقه به من هم سرایت کرد ....
تااینکه یکمی اینورتراز اولین سالگرد عروسیمون نزدیکای تابستون متوجه شدم که باردارم ....شیرین ترین لحظات زندگیم رو داشتم همسرم علاقش دوچندان شده بود و خودم امید به زندگی زیادی پیدا کرده بودم ....
ماه دوم بارداری همسرم رفت ماموریت و بعد ازبرگشتش اون طوفان اتفاق افتاد ..
طوفانی که باعث شد خودم رو گم کنم باعث شدم از دنیای قشنگمون فاصله بگیرم ...سقط جنین .....
بعد ازاون دچار افسردگی شدم بی انگیزگی رخوت وخیلی چیزای دیگه ..(همسرم فکر میکرد من متوجه نمیشم ولی من میفهمیدم که مثل قبل نیست)
8 کیلو اضافه وزن و کلی بیماری ثمره ی یک بارداری ناموفق بود
پس فکر فرزنددار شدن رو از ذهنمون بیرون کردیم و تصمیم گرفتیم خودمون رو خیلی آماده کنیم ....
مهم ترین چیز سلامتی من بود پس بهمن ماه 98 بعد از مراجعه به یک پزشک سفارش شده و مشورت با اون متوجه شدم باید اضافه وزنم رو بیارم پایین
چون بارداری با اضافه وزن همراهش کلی بیماری دیگه هست ..
تصمیمم رو قاطعانه گرفتم جلوی اینه ایستادم و به خودم خیره شدم
میخواستم آینه رو بشکنم میخواستم جیغ بزنم ..
بله من از دیدن واقعیت خودم وحشت کردم .....
از خودم متنفرشدم دلم میخواست همسرم منو طلاق میداد تا با یک همسر جدید به ارزوی خودش و خانوادش برسه ..
گریه و افسردگی بیشتر سراغم اومد ولی سوسوی امید توی دلم بود ..
دستمو به زانوم گرفتم و یاعلی گفتم و بلند شدم
شروع کردم رژیم زیر نظر یک دکتر گرفتم و پیاده روی هم به لطف خدا شروع کردم
و الان 36 روزی هست که درحال تلاشم زمین میخورم ولی بازم بلند میشم واز خدا یاری میخوام ...
هدفم کمی از مادرشدن فاصله گرفته ..
.دلم میخواد ازخودم مراقبت کنم خودمو دوست داشته باشم وجرات اینو داشته باشم شجاعانه خودم رو توی آینه نگاه کنم......
یک تغییر کوچیک توی سبک زندگی باعث ثمرات خیلی بزرگی میشه .....
و میدونم خدا هیچ وقت بنده هاشو رها نمیکنه...
.
حال خوبی ندارم .....
گلاب بروی همه یک نوع تهوع ...یک نوع مجازی زدگی ...
همش با خودم میگم ما چی میخوایم از این همه بودن توی دنیای مجازی
چی میخوایم از عرضه کردن خودمون
چی میخوای از به اشتراک گذاشتن زندگی هامون برای هم
بله بله بله میدونم حرف جدیدی نیست
خیلیا اینو گفتن
ولی قبول کن خیلیا هم اینو نمی فهمن که دقیقا چه فاجعه ای برای خودشون رقم میزنن ..
شاید اززمانی که اینستاگرام اومد صرفا جهت کنجکاوی من هم پیج داشتم مثل خیلی از پلیکیشن های دیگه وایبر واتس اپ لاین وووو کلی راه ارتباطی دیگه که اوایلش هیجان انگیز بودن برامون ولی بعد از گذشت چندسال
و تاثیرات این فضا توی زندگی حقیقی به خودم میگم ما آدم ها چه بلایی داریم سرخودمون و همدیگه میاریم///
حالم از دیدن زندگی یک عده دیگه بهم میخوره
از دیدن حیلی چیزهایی که حتی توی زندگی خودم نیست ...
حالم از دخترهایی که با ارایش غلیظ خودشون عرضه میکنن پسرهایی که سعی میکنن بگن ما خیلی مردیم
زن هایی که ادعا کنن ما خیلی خوشختیم و خانواده هایی که بگن ما خیلی شادیم بهم میخوره ...
برای همین برگشتم به نوشتن وبلاگ ////ارامشی که اینجا هست در اون دنیای شلوغ فاسد مجاز کمی اونطرف تر نیست....
فقظ یک سوال ما میخوایم با این نوع زندگی دقیقا به کچا برسیم خدایا به کجا؟؟؟
++اگه حرفی و سخنی هست .رو صندوقچه بالای وبلاگ کلیک کن..![]()