منزل لیلی

بسم الله....

 

ازصبح که چشمم رو در خانه ی پدری باز کردم و اولین روز شروع مجردی موقت رو به خودم تهنیت گفتم. توی دلم گفتم کاش بابا امروز سه چهارتا کتاب بخره من بخونم...

 

خلاصه که ظهر که بابا اومد خونه ...

دیدم به به بابا آمد بابا با کتاب آمد ....

 

سه تا کتاب که محوریت اونها خانم ها هستند بهم امانت داد تا بخونم و نظرمو درموردشون بگم...

 

اولین کتابی که شروع کردم به اسم دختری که رهایش نکردی از خانم لیلا عباسعلی 

گفته می شه که سعی شده درون مایه طنز داشته باشه..

من از لحاظ نمره به این طنز ۱۰میدم .....

بنظرم کتاب های قوی تری از لحاظ خاطره گویی طنز وجود داره مثل آبنبات ها دار 

و آبنبات دارچینی.

به پدرم هم گفتم : مثل اینکه مامان نشسته باشه کنارم و خاطرات بچگی هاشو برام بگه .....یک همچین حسی داشتم...

البته می‌تونه کتاب خوبی برای دخترهای دانش آموز باشه...

 

تمام....

۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۸ ، ۱۸:۱۱
عارفه بانو

....و بعد از گشت و گذار های فراوان به این نتیجه رسیدم که من اگر ننویسم 

می پوسم..

میشوم حجمی از جملات سردرگم 

میشوم باری از لغات سنگین و بی هدف....

دردل ها فراوان می شود و طاقت کم .....

 

نوشتن مسکن است ..مثل داروست ...مثل یک همدم خوب است ...راحت می شوی از قیل و قال درون...

 

راستش کمی هم دلم شکسته ..کمی که چه عرض کنم ..یک کمی از کمی  بیشتر ....

آن هم از سمت کسانی که ادعای پیروی از شهدا داشتند....

داستانش زیاد هم مفصل نیست فقط حوصله ی شرح قصه نیست....

 

و باز دوری از همسر و باز کوچ به منزل پدری و واشدن این لب خاموش ....

 

 

۰ نظر ۲۷ بهمن ۹۸ ، ۰۵:۳۵
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم .

ساعت تقریبا 9:30بود که به خانه ی پدرم رفتم تا درنبود اهل خانه مهمان عزیزمان یعنی مادربزرگم ملقب به ننه تنها نماند.....

یک جمع نوه و مادربزرگی صمیمی....

باتوجه به اینکه ننه شاهد بدخلقی های برادرم برای رفتن به مدرسه بود به شرح ماجراهایی از این قبیل پرداخت...

از جمله اینکه (به زبان خوده ننه می نویسم)

محمد (پسرعموم ) وقتی بچه بود میخواست بره مدرسه اذیت می کرد..همش یا باید زهره (مادرش) میرفت میشست مدرسه یا من میرفتم یا عمه مینا...

خلاصه که دیدم اخه اینطور که نمیشه ..یروز یواشکی گوششو تابوندم بردمش تو حموم گفتم براچی چی نمیخوای بری مدرسه پسر...دوتام زدم تو گوشش..همونجا گفت:باشه ننه باشه ننه دیگه نمیگم نمیرم مدرسه....

😁😁😁

(عاشق روش تربیتی ننه شدم :) ) 

مورد بعدی این که(به زبون خودش)...

عمه مهری میرفت کلاس اول اونوقت پاتخته یه دختره گنده و چاقالو بهش تنه زده بود از پا تخته پرتش کرده بود اونور ..اومد گفت منم رفتم مدرسه گفتم این دختر چاقاله مگه ننه باباش کی ان!!مگه پول بیشترداده همش پا تخته اس...

اونام عرذ خواهی کردن عمه مهری ام میرفت پاتابلو  جیز مینوشت...

(ننه غیرت خاصی رو بچه هاش داره اینم منو کشته)

یبارم یکی عمو حج اقا رو زد وقتی بچه بود منم رفتم تو کوچه یقه پسره را گرفتم گفتم؛ غلط کردی مهدی رو زدی(اینجا میخندد) نمیدونم لباسش چراانقدر کهنه بود تا یقه اش گرفتم تا پایین پاره شد...وقتی رفتیم خونه ...پسره و مامانش اومدن دم در..مامانه میگفت چرا یقه بچه منو پاره کردی منم درخونه واکردم گفتم: پاره کردم که کردم پسر توهم بچه منو زده.!!!!!!!

..........

خلاصه که پای حرفای مادربزرگ خیلی خوش میگذره...

الان تو ذهنم از مادربزرگم یه سوپر من یا بت من و اینا ساختم ...

که با چادر رنگی تو کوچه ها میرفته درحالیکه باد  میوزیده و جادرش با باد حرکت قهرمانانه میزده....

 

۱ نظر ۰۷ مهر ۹۸ ، ۲۳:۲۶
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم

الان سه ساله که داداشم داره میره مدرسه..
اما امان از یک روز که با نشاط بلند شده  ..دریغ از یک روز که گریه نکنه نگه نمیخوام برم مدرسه !!!!!

مامان و باباهم که دیگه هیچی ...همش حرص میخورن...
باهرزبونی باهاش حرف میزنن جواب نمیده .

فقط میگه: خستم نمیخوام .طولانیه...

دیوانمون کرده با هزار وعده و وعیدم نتونستیم به راهش بیاریم....

واقعا وقتی آدم  نمیدونه باید چکار کنه کلافه میشه ...

++هنوز که هنوزه عاشق درس و مدرسم ...دلم لک زده برم دوباره بشینم پشت نیمکت اما نمیدونم چرا داداشم انقدر صبح ها بی انگیزه است....

++همیشه این موضوعه ربط میدم به تک فرزندی ..درسته من هم هستک  ..اما اون15ساال از من کوچیکتره..پس قطعا هم من تک بودم..هم. اون.....

+بیشتر از حس خواهری نسبت به داداشم حس مادری دارم و خیلی عمیق از دور حرص میخورم....

۳ نظر ۰۷ مهر ۹۸ ، ۰۶:۴۹
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم

________________

هوا گرم بود آفتاب سرظهری حسابی از خجالتمان درامده بود...مجبور بودیم برای خرید یک چیز کوچک که قیمتش توی مغازه دوبرابر بود سری به بازار میدان نقش جهان بزنیم...آفتاب که به جای خود وضع زن ها هم به جای خود...
یعنی گاهی وقت ها رد نگاه آقای همسر رو میگیرم ببینم خدایی نکرده چشمش یوقت ........استغفرالله..
بنده خدا از چشمانش خشم فوران میکرد...
توی همان حس و حال سرش را نزدیک به من کرد و گفت: میدونی اصغر (یکی از مدافعان حرم)درمورد این وضع زن ها چی میگفت؟! میگفت امین میدونی از کجا میسوزم و قلبم آتیش میگیره اینکه جوون مردم تو سوریه جلوی چشمم چهل تکه میشد عزیزه مردم ازدست میرفت برای......
 اما خیلی ها انگار نه انگار ...گاهی وقت ها فکر میکنم کاش این جوون ها نمیرفتن تا بعضیا قدر عافیت و امنیت میومد دستشون. .
__________________

سال. 96تازه عقد کرده بودیم که اقای همسر قصد پیاده روی اربعین کرد...من هم تازه عروس و دوران عقد ...حرفم خریدار داشت .بالاخره با هزاربار اشک و قهر ..رضایت داد من هم همراهش شوم...
اما از قضا 
همسفر بد 
انتخاب مسیر نادرست
مسموم شدن اول راه پیاده روی
تاول بزرگ پایم که سبب لنگ زدنم شده بود 
و ......
این ها سرمان امد...
سال 97 بهانه اورد که جای زن نیست خوب است خودت دیدی و خودش رفت..
سال98 دوباره بهانه که جای زن نیست اما اسم خودش هم درنیامد. البته هنوز معلوم نیست  شاید قسمتش شد..
_______________________

این همه زن دراین پیاده روی اند فقط من اضافی ام ....
چرا بعضی مردها حاضر نیستند سختی راه را به جان  بخرن ...چرا نمی دانند  چقدر ثواب دارد.
 
چرا دیگر حرفم خریدار ندارد،!
اینجا باز هم سخت است  خیلی سخت باید به حرف  همسر گوش کرد ...رضای خدا در گرو رضایت همسر ...

تازه میفهمم جهاد زن همسرداری است  یعنی چه...

کم کم دارم مزه ی تلخ پاگذاشتن رو خواسته ها دلم اما شیرینی اطاعت امر خدا رو میچشم....
________________________

مگر  نمی گویند پیاده روی اربعین زمینه ساز ظهور است و هرکسی باید جای خودش را پیدا کند...
یعنی الان هر حالی بود و هرکاری کرد بعدظهور هم ان شا الله همانطور است..
یعنی من زمان ظهور خانه نشینم !!!!
گاهی وقت ها دلم می خواهد به همسرم بگویم 
احساس میکنم پرو بالم را بسته ای..
(البته یکبار شوخی شوخی گفتم ...)
همه ی کار ها برای تو!!!جهاد و سفر و زیارت همه نصیب تو!؟؟
اما من !
انتظار انتظار انتظار و صبر و صبر و صبر و نرفتن  نرفتن نرفتن.......

 

۵ نظر ۰۶ مهر ۹۸ ، ۱۰:۳۹
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم ..

. این روز ها که می گذرد انگار امیده بیشتری در دلم زنده میشود .. از در و دیوار برایم حرف می ریزد .. برای آرامش همه چیز دست به دست هم داد تا امید پیش از بارداری را پیدا کنم... به امید اینکه بالاخره یک روز سعادت مادرشدن پیدا کنم... توکل به خدا...

. _______________________

از خانه که بیرون می زنیم همیشه رادیو ماشین را روشن می کنیم ...حالا که رادیو محرم روی موج امده رغبت بیشتری برای گوش دادن داریم ... درحال کم و زیاد کردن صدای ضبط ماشین بودم که بنظرم خورد یک سری به رادیو اوا بزنم ببینم چه خبر است؟؟؟؟ّ یکهو از وسط روضه حاج محمود کریمی پریدیم وسط یک اهنگ دیش داران دارام درین دیش... پیش خودم گفتم : عهههه مگه هنوز محرم نیست!!!! رفتم توی فکر ....دیدم کلا صداسیما یکجورهایی شده ... نسبت به سال های پیش که کل دهه. آرم شبکه مشکی بود و کم کم این مشکی بودن شد فقط تاسوعا و عاشورا... شبکه پویا هم بجای خود که انگاراصلا عمدا برنامه های محرمی کمرنگ کرده اند و جایش هی تبلیغ شهر فرش است و بیسکوییت مادر.. عمرا اگر بگذارم دراینده فسقلی ها وقت کودکیشان رو پای این شبکه هدر بدهند...

____________________

حالا که تا حریم تو مارا نمی برند ما قلبمان گرفت حرم را بیاورید

_____________________

چرا من هرچه قدر سعی میکنم نظم را در سراسر خانه حفظ کنم جناب همسر نمی بیند!!!و چرا یکهو در یک کشو را باز می کند و سرهمان یک کشو غر میزند که نظم ندارم!!

_____________________

هروقت بحثمان میشد من هی یک چیز میگفتم او یک چیز تا آخر قهر قهر تا روز قیامت میشدیم...برای هم قیافه میگرفتیم و بعدهم همیشه همه چیز سرمن میشکست.....چند روز پیش که جناب همسر به یک مسئله ای گیرداد و غر زد فرصت خوبی بود یک قهر قهری راه بیندازم اما بنظرم امد بیا این بار هیچ چیزی نگو ساکت باش ...من هم صبر کردم خشمم را خوردم قورت دادم گوشم را پر کردم که صدای بلندشده اش را نشنوم ...اما همه شان اشک شد و سرازیر اما سکوت کردم......

باورنکردنی بود برای اولین. بار ازمن عذر خواهی کرد برای اولین بار مقصر نشدم ...

قلقش دستم آمد هرچند سخت است خیلی سخت است سکوت دربرابر غرولند های مردانه....

اما نتیجه اش لذت بخش

۲ نظر ۰۵ مهر ۹۸ ، ۱۷:۵۶
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم...

 

یکهویی و غیرمنتظرانه همان دم دمای غروی زنگ زدن که شب میان تا کوله پشتیمون قرض بگیرن برای سفر اربعین....

من هم یک تعارفی برای شام زدم  که گرفت...

خلاصه  دویدم توی اشپزخانه و سریع برنج پیمانه کردم...

امین که تاچند لحظه پیش گیر داده بود قرمه سبزی بپز قرمه سبزی بپز و من هم درجوابش میگفتم ؛ نمیشه نمیشه قرمه سبزی آداب دارد.... 

ایستاد دم اشپزخانه و گفت:پس فقط برنج درست کن یه غذایی از بیرون میگیرم.....

بنظر بدنمیگفت...مهمان یهویی غذایه یهویی میخواد ...ولی با نظریاتم دراین باره چه کنم که گفته بودم : زن اگه زن باشه و بلد باشه جلو مهمونش غذا بیرون نمیذاره....

گفتم: خب اول برو میوه و یکم بادمجون و کدو بخر خورشت بادمجون میپزم اگه دیدیم یجوریه برو بخر تا کنارش بزاریم....

بالاخره نظراتمون یکی شد...

یک ساعتی طول کشید تا امین با کیسه های بادمجون و کدو و پیاز و گوجه وغیره اومد تو اشپزخونه.....

بادمجون هارو که دیدم تودلم گفتم:وای نگاه کناا بادمجون دلمه ای خریده .. چقدرم که گندن من تا کی اینارو سرخ کنم...

قرار بود شبمون یه شب خوب باشه باهم بریم بیرون حالا ببین اسیر چی شدیما.....

خلاصه با هزار بدبختی بادمجون های گرد و قلمبه رو پوست گرفتم و کوچیکشون کردم و روغن ریختم توی ماهیتابه تا داغ بشه که دوباره زنگ زدن...

_:میگم عارفه جون غذا که درست نکردی!!!!!

شصتم خبردار شد منصرف شدن با وارفتگی گفتم: نههههه 

_;عه چه خوب ما نمیتونیم بیام یه فرصت دیگه .......

البته که منظورم از این نه اون خیر نبود ..اون جنبه تعجبی نه بود..

حالا من مونده بودمو یک قابلمه چندنفره برنج دم کشیده و کلی بادمجان سرخ نشده و ......

این موقع شب هم نمیشد به کسی زنگ بزنی بیاد مهمونی ...

امین گفت:تو حالا بپز میریم میدیم به مامان منو و خواهرم اینا. 

منم که دیدم بد نمیگه سریع گفتم: اصلا نیت نذر امام حسین (ع) باشه...

با استقبال همسرم شروع به سرخ کردن یک عالمه بادمجان کردم و بعد از یک ساعت خورشت رو بار گذاشتم روی گاز....

امین که برای کاری بیرون رفته بود به گوشیم زنگ زد و گفت:خانم جان  غذارو اماده کن بریز ظرف بیارم خونه مادربزرگم...

من هم چشمی گفتم و ظرف هارو اماده کردم...

بعد ازاینکه نذرمون رو دادیم خونه مادربزرگ امین گفت:بندگان خدا هیچ غذایی نداشتن داشتن رب درست میکردن..

هیجانی گفتم: نه امین رب چیه خاله فرح فردا نذر داره داشتن نذر میپختن...اخی ببین چه قسمتی بوده این بندگان خدا روزیشون این بوده . .

اصلا این غذا رو خدا خواسته که ما برای اونا بپزیم....

+++خداروشکر که اسراف نشد 

++خداروشکر که نذر قسمتمون شد تا قبل اینکه محرم تموم بشه

+یه سری اتفاق همیشه میوفته که ما از باطنش بی خبره بی خبریم 

 

۲ نظر ۰۲ مهر ۹۸ ، ۰۹:۰۷
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم 

قضیه دقیقا از آنجایی شروع شد که دم اذون مغرب دختره دایی بزرگه زنگ زد و گفت: عارفههههه شب خونه اییییید ...با لحن کشداری گفت که منم در جوابش با همون غلظت کشش گفتم: آره چطططططططورررررر.....

_;ما میخوایم بیایم کوله پشتی اقا امین رو ببریم.  (،جهت سفر اربعین )...

از اونجا که ماخیلی زحمت به دایی بزرگه دادیم هر هفته مزاحم خودشو باغش شدیم زد به سرم که بزار یه تعارف کنم ..

_: شام تشریف بیارید دوره هم باشیم ..

باور نمیکردم انقدر سریع قبول کنه...

_:باااااشهههه میایم پس میبینمت ....

مثل تیر از جا پریدم و گفتم؛ امین بدو که مهمون داریم شامم میان ...

همسر هم باهیجان گفت؛ خب بدو قرمه سبزی رو بزار سر اجاق....

یه کم با تعجب نگاهش کردم و گفتم: عزیز قرمه سبزی کلی دنگ و فنگ داره لوبیاشو باید بخیسونم سبزی و گوشتش وابره...

_: طوری نیست بپز زود ....

حق به جانب گفتم: ای بابا کلی کار داره ..فک کردی ظهر اماده اس میای میخوری سه سوته درست شده!!! من عدس پلو میپزم...

_:اخه عدس پلو شد غذا!!!!!

_: اره دیگه خوشمزه میپزم  هاااا ..برو فقط میوه بگیر..

با سماجت گفت،:، نه قرمه سبزییی. عدس پلو خیلی زشته سبکه...

منم درحالی که برنج پیمونه میکردم گفتم: عدس پلو ولا غیر....

همسر جان دستشو گذاشت رو اپن و گفت: اصلا ولش کن نه قرمه سبزی نه عدس پلو میرم جوجه میگیرم توهم برنجشو بپز...

منم که خب خداخواسته ،:باشه عالیه پس دم راهت بادمجون و کدو بخر

 

۰ نظر ۰۱ مهر ۹۸ ، ۲۰:۳۹
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم ...

 

بقیه رو نمیدونم اما من یک قسمتی از زندگیم گره خورد به وبلاگ...

یعنی چطوری بگم اگه وبلاگ نویسی و خوانی نمیکردم در شرایط فعلی شاید نبودم...

چون داستان ازدواج من به این موضوع بسیار مرتبطه...

زمان وبلاگ نویسی در بلاگفا با یک سری از خانم ها وبلاگنویس مذهبی دوست شده بودیم ...همسر سیدعلی ..طلبه اینده ..و خانم های مذهبی. دیگه...

 

در یکی از همین وبلاگ خوانی ها برخوردم به نظر یکی از خانم ها که بنظرم جالب بود چون همشهری بودیم ...

نمیدونم چی شد که باهم اشنا شدیم وشماره ی همو گرفتیم ..

و بعد درتماس بودیم....

بهانه ی تماس ها داداششون بود که دنبال همسر میگشت.

القصه که بعد دوسال  معلوم شد   قسمت ما باهم پیوند خورده و شدم عروس خانوادشون و خانمه همون داداشش که 2سال دنبال زن میگشت wink

 

البته توی خانواده بهم گفتن برا بچه ها این ماجراتو نگو بداموزی داره..

اخه مورد داشتیم یه بچه ها فهمید برگشت گفت :حالا بگین مجازی بدهindecision

 

حالا منم نمیگم خوبه که ...از فردا همه برن دنبال بختشون تو کامنتا ها ...frown

 

قسمت ما این بوده 

و الا در اکثر مواقع بی فایدن

گفتم که اینجا هم بداموزی نداشته باشهlaugh....

 

پ..نوشت؛ فامیلامون درک نداشتن وبلاگ چیه و اشناییمون چجوره براهمین فکر میکردن خدایی نکرده من و اقای همسر رفیق رفاقتی بودیم که بعدا رفع سو شدیمlaugh

۰ نظر ۲۸ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۴۹
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم....

 

هیچ وقت باورم نمیشد انقدر حسود بشم...

هیچ وقت اصلا فکرشو نمیکردم حسادت بتونه انقدر اخلاق آدمو فلج کنه...

 حسابی فلج شدم. انقدر که فکر کنم از چشم امام حسین (ع)افتادم تو این محرمیه...

البته میدونم این امتحان خداست که درست بعد از سقط من ...نوبت زایمان خواهرهمسر شد و بعد از زایمان راهی خونه مادرهمسر که طبقه پایینه شد...

نمیدونم اصلا قابل درک باشه که زنی که سقط کرده جلوی چشمش یک مادر و نوزاد صبح تاشب باشند....

مثل یه زخم که مدام روش نمک بپاشن گوشه قلبم میسوخت...

صدای گریه ی بچه ...

دراغوش گرفتنش ...

بوسیدنش 

​​​​​​محبت همسر به اون نوزاد 

باعث شد این دلسوخته و زخم نمک پاشیده شده بشه غول حسادت و حسابی افکار و اخلاق منو فلج کنه....

خیلی بدشدم خیلی زیاد....

اما هرروز که میگذشت انگار بدتر میشدم ...

پایین کنارشون میخندیدم و میومدم طبقه خودمون و گریه میکردم...

دلداری های همسرم هم فایده نداشت .. 

هرلحظه محبت کردنش به اون نوزاد باعث میشه حس کنم دوستش ندارم حس کنم دوستم نداره...

خدایا من بدشدم ....

به همسر میگم: دلم میخواد یه بچه رو بغل کنم دلم میخواد سرشو بذارم رو شونم دلم میخواد باهاش بازی کنم...

 خدایا فهمیدم خیلی ضعیفم خیلی....

دلم برای روزهای عقدمون تنگ شده..انگار اونموقع بیشتر هم دیگه رو دوست داشتیم ..

اما حالا احساس میکنم علاقمون افت کرده ...حسادت من علاقمون رو کشته ..

حالا دیگه تو چشم همسر یه زن حسودم...

​​جر و بحث های زیاد این چند روز ها قطعا بهش ثابت کرده خیلی بی اخلاقم ..

پس مطمئنا هیچ مردی نمیتونه چنین زن بداخلاقی رو دوست داشته باشه...

خدایا خستم یه راه فراری نشون بده 

۱ نظر ۲۷ شهریور ۹۸ ، ۰۸:۳۲
عارفه بانو