منزل لیلی

بسم الله الرحمن الرحیم....

 

هیچ وقت باورم نمیشد انقدر حسود بشم...

هیچ وقت اصلا فکرشو نمیکردم حسادت بتونه انقدر اخلاق آدمو فلج کنه...

 حسابی فلج شدم. انقدر که فکر کنم از چشم امام حسین (ع)افتادم تو این محرمیه...

البته میدونم این امتحان خداست که درست بعد از سقط من ...نوبت زایمان خواهرهمسر شد و بعد از زایمان راهی خونه مادرهمسر که طبقه پایینه شد...

نمیدونم اصلا قابل درک باشه که زنی که سقط کرده جلوی چشمش یک مادر و نوزاد صبح تاشب باشند....

مثل یه زخم که مدام روش نمک بپاشن گوشه قلبم میسوخت...

صدای گریه ی بچه ...

دراغوش گرفتنش ...

بوسیدنش 

​​​​​​محبت همسر به اون نوزاد 

باعث شد این دلسوخته و زخم نمک پاشیده شده بشه غول حسادت و حسابی افکار و اخلاق منو فلج کنه....

خیلی بدشدم خیلی زیاد....

اما هرروز که میگذشت انگار بدتر میشدم ...

پایین کنارشون میخندیدم و میومدم طبقه خودمون و گریه میکردم...

دلداری های همسرم هم فایده نداشت .. 

هرلحظه محبت کردنش به اون نوزاد باعث میشه حس کنم دوستش ندارم حس کنم دوستم نداره...

خدایا من بدشدم ....

به همسر میگم: دلم میخواد یه بچه رو بغل کنم دلم میخواد سرشو بذارم رو شونم دلم میخواد باهاش بازی کنم...

 خدایا فهمیدم خیلی ضعیفم خیلی....

دلم برای روزهای عقدمون تنگ شده..انگار اونموقع بیشتر هم دیگه رو دوست داشتیم ..

اما حالا احساس میکنم علاقمون افت کرده ...حسادت من علاقمون رو کشته ..

حالا دیگه تو چشم همسر یه زن حسودم...

​​جر و بحث های زیاد این چند روز ها قطعا بهش ثابت کرده خیلی بی اخلاقم ..

پس مطمئنا هیچ مردی نمیتونه چنین زن بداخلاقی رو دوست داشته باشه...

خدایا خستم یه راه فراری نشون بده 

۱ نظر ۲۷ شهریور ۹۸ ، ۰۸:۳۲
عارفه بانو

 

بسم الله الرحمن الرحیم heart

 

درست چند روز پیش دومین سالگرد روزی بود که اسممون رفت توی شناسنامه هم دیگه....

برای من سالگرد های اینچنینی خیلی مهمه اما تاریخ عقدمون از تولد همسرم هم برام مهم تره..

شاید بشه گفت توی تمام سال های زندگیم بهترین و ناب ترین لحظه دقیقا همون لحظاتی بود که نشستم سر سفره عقد ...

قران به دستم  و چادر  سفید رو توی صورتم کشیده بودم ...خیلی خوبه که عاقد عموی ادم باشه و محرم اما اقا داماد دراون لحظه ی سرنوشت ساز نامحرمه هرچند قبلش محرمیت بینمون جاری بود اما با بخشیدن مهر از طرف من و مدت از طرف اقا

برای یک ساعتی نامحرم شدیم و رفتیم که بریم برای ابدی شدن پیوندمون برای همسفرشدن همیشگی.....

 

دلم میخواد دوباره اون لحظات شیرین خواستگاری ..دیدارهای اول .. نگاه های سربه زیر همسرم ..خجالت کشیدن های خودم ..ازمایشگاه ..خرید حلقه برای همسرم .حتی تلخی هاش مثل مخالفت بابا حتی دوری همسر ... حتی  نبودنش واسه خرید اینه وشمعدون و سرویس طلاو غیره .برگرده.....

دلم یه شیرینی میخواد مثل شیرینی اون لحظات انگار رو ابرایی انگار توی این دنیا نیستی .انگار خدا بغلت کرده و داره تو گوشت میگه ببین چقدر دوست دارم بنده ی من ......

کاشکی از این شیرینی ها بازم سراغم بیاد مثل شیرینی روزهای خوش عقد ....سراغ من که نه سراغ همه ....

حس میکنم ما ادم ها خیلی بیشتر از نسل های قبلمون احتیاج به این شیرینی ها داریم ...

البته اینم بایدی یاداور بشم ساده گرفتن خیلی چیزها هم از طرف ما هم از طرف خانواده همسر این شیرینی رو زیاد کرد ..

موقع خواستگاری من و همسر قرارهامون رو گذاشتیم که نه من سخت بگیرم نه اون ..

همینم شد که خداخودش همه چیز رو جور کرد انگار همه از طرف خدامامور شده بودن ..خاله ها ودخترخاله ها ومامان یه سفره عقد خوشگل توی خونه همسایمون چیدن .خون همسایه طبقه پایینی شد زنونه و پایینی تر مردونه ...

بدون هیچ اهنگ و قر وفری وی مردونه مدح اهل بیت خونده شد و توی قسمت زنونه مولودی ازدواج حضرت زهرا (س) و حضرت علی(ع) .....

خوشحالم که تونستم برخلاف جهت اب شنا کنم خیلی خوشحالم که خدابهمون توفیق داد تا اونجاایی که میتونم از زرق برق دوری کنیم و خیلی خوب و راحت عقد کنیم و بعد بیایم سر زندگیمون .....

کاشکی همه ی  دختر پسر ها  و خانواده هاشون توفیق ساده زیستن و دوری از تجملات پیدا کنن..

خدانصیب همشون کنه.

 

۱ نظر ۰۵ شهریور ۹۸ ، ۰۹:۰۸
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیمheart

 

تنها جمله ایی که این روز ها خیلی به ارامش روحم کمک میکند اینه که بقیه میگن حتما حکمتی توشه حتما قسمتی بوده ..

خودم هم راضی ام به رضای خدا چون میدونم اگر خدا نخواد برگی از درخت نمیوفته...

این ایه روهم خیلی دوست دارم (عسی ان تکرهو شیئا ......)

اما  ....

احساساتم رو نمیدونم چکار کنم وقتی گاهی اوقات خوابشو می بینم به دنیا اومده خوشگله بغلش میکنم ....

میگن :اخه چیزی نبود که هنوز حتی قلبم نداشت...

اما من میگم : وقتی ادم جواب مثبت ازمایششو میگیره از همون لحظش شروع میکنه به رویا بافتن به اینده دیدن....

یه احساس خاصی داره فک کنم همون حس مادری میشه نمیدونم هنوز برام مبهمه ....

 

میگن :پای بچه ایی که رفته به دله جاش یکی دیگه میاد.........

 

اما من میگم داغش رو دله حتی اگه صدتا هم جاش بیاد جای اون ناب ترین احساس رو برای اولین بارنداره....

..

هنوز شیرینی گرفتن جواب مثبت توی 1 شب و لبخندهای ازته دل همسرم و گریه های از سر خوشحالی خودم..

خوشحالی دیدن یه موجود نیم سانتی توی سونوگرافی توی خاطرم مونده..

تلخی ندیدن ضربان قلب و سه هفته بعد از اون ملاقات با یک دکتر بداخلاق که گفت : چرا با وجود فلان مشکلت باردارشدی ......

ودوباره سونوگرافی ....چهره ی سرد دکتری که سونوگرافی رو انجام میداد ومیگفت و جنینی نیست و من میگفتم خودم دیدم که وجودداشت و باز سونوگرافی و دیدن جنین کوچک به سختی و اعلام پایان بارداری ......

تلخ بود خیلی تلخ ....

اما نمیدونم چرا نمیدونم چرا دراون لحظات می خندیدم ...غصه نداشتم و به بقیه دلداری میدادم حالا که تمام شده وجزیی ازجانم رفته  غم های عالم روی سرم تلنبارشده ...

دلداری اومدن یه بچه دیگه هم ارومم نمیکنه ...

به رضای خدا راضی ام اما هنوز غصه دارم ...

به رباب (س) و علی اصغر بیشتر فکر میکنم

به حضرت زهرا (س) و محسن کوچکش بیشتر......

....

 

 

 

۳ نظر ۰۳ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۳۸
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم...

 

به قشنگی و لذت همون ازمایش خونی که دلمونو شاد کرد...

 

سونوگرافی که بگه صدای قلب کوچکی درکار نیست خیلی تلخ است خیلی...

 

نمیدانم ولی من دوماه با جسم کوچکی  بودم که چقدر باهم در رویا زندگی کردیم

 

تمام.

۵ نظر ۱۶ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۱۴
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم...

درواقع دنیا یکجوری هست که یکهو چشم باز میکنی و به خودت میایی و میبینی  یک برگه ی ازمایش در دست همسرت جاخوش میکند و باخوشحاالی فراوان لبخند میزند و می گوید؛چطوری مامان دوقلو ها((البته این دوقلوها ارزوی همسراست والا خبرخوشحالی برای یک قل است))


هنوز باورم نشده....

خیلی وقت ها اتفاق های جالب زندگی وقتی می افتد که انتظارش را نداری ..

هنوز خودم از خودم خجالت میکشم بگویم مامان شدم....

۸ نظر ۱۲ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۵۱
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم..


دلم به این خوشی های چندروزه دلخوش نیست ...

وقتی که این دنیا نه خوشیش موندگاره و نه غمش ...نه لبخندش میمونه نه اشکش....


مبادا این چند روزه راحتی دوباره ضعیفم کنه 

مبادا عادت کنم ....


 راه سخت تری پیش رو داریم 

کاش غافل نشم...

درهمه لحظات به خودم تلنگر میزنم که یوقت دلخوش نشیا حواست باشه اماده شو اماده شو برای روزهای سخت تر.....


خدایا کمکم کن 

خدایا توی سختی ها راحت میشه بهت رسید اما توی راحتی ها خیلی سخت میشه همه چیزو کنارگذاشت و به تو رسید....  


یا الله یا الله دلم تنگه برای اون شرایط سخت که همش ذکر تو روی لبم بود 

همش رو به قبله بودم و یادت میکردم...


یا الله نذار غرق بشم نذار غافل بشم

یاالله ببخشمون که هنوز بنده نشدیم هنوز خاکی نشدیم و دنیا تو چشممونه   

شهدا بنده شدن خاکی شدن تا خدا قسمتشون شهادت کرد..

کاش خدا قسمت کنه کاش

۱ نظر ۰۴ اسفند ۹۷ ، ۱۸:۱۲
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم...


مسافرم برگشت.....

با کوله باری از تجربه با کوله باری از خاطره....

پلاکش رو که از گردنش درمی اورد گفت:بعد از 81روز این از  من جدا میشه....

ولی من که میدونم پلاک جدا شد ولی هیچ کس نمیتونه هوایی که به سرش افتاده رو ازش جدا کنه....


خداروشکر 

که فداییه زینب سلام الله شدی 

جانم  همه وجودم فدای فداییه زینب سلام الله...



۴ نظر ۰۱ اسفند ۹۷ ، ۱۷:۵۵
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم....


وقتی که زندگیشو و گذاشت و رفت 

خیال کردم دوستم نداشت ....

بعضیا گفتن نکنه  نخواستت که اول زندگی انقدر راحت ازت برید....

راستش توی علاقش شک کردم ...

به خودم گفتم نکنه واقعا !!!!!!...

اما برام قابل قبول نبود ....

هیچ کس نمیدونست که همون اول بامن شرط کرد که مانعش نشم...

باتمام  این بی قراری ها با همه شک و شبهه ها میگم فدای سر امام حسین علیه السلام فدای سر حضرت زینب سلام الله.....


امین به هرچی میخواد میرسه....

هرحرفی بزنه یروز بهش میرسه ....

همین منو نگران کرده و میکنه نه برای اون  برای خودم...


خوده ضغیف النفسم ...

خوده کوچیکم....

خوده بی ظرفیتم....


دلم می خواد بزرگ بشم. 

قوی بشم...

انقدرکه ازامین بزنم جلو....


تو دلم بهش حسرت میخورم....

پیاده روی اربعین 

زیارت حضرت زینب 

جهاد.....

خوشبحالت امین.....


اما من چی 

غصه و غم و حسرت این دنیا....

وابستگی به خودش ...


خیلی دلم میخواد ازش بزنم جلو 

پیش خودم میگم میشه خدا میشه یروزم امین بگه خوشبحال عارفه...


میشه یروز اون چیزی که امین دلش میخواد اول من نصیبم بشه...

دلم دنیا رو نمی خواد ...

دلم هیچ چیز این دنیارو نمی خواد...

دلم یه عاقبت خوش میخواد..

یه پایان قشنگ ...

یه رفتن موندگار ...

مثل ش ه ا د ت....


مقطعه می نویسم چون حس میکنم برای یک زن سنگینه....

اما خدا قربونش برم خیلی مهربونه شاید اگه بخوایم قسمتمون کنه...


قبل از این ماموریت دلم خیلی میخواست مادربشم 

اما حالا حتی دلم اونم نمیخواد....

...

چه کنم...........


۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۷ ، ۰۹:۲۴
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم....

ما زیادی دنیارو جدی گرفتیم 

زیادی دلمونو بهش بستیم...

اخه این دنیا چی داره مگه ؟؟

دنیایی که توش براحتی بچه های بی گناه رو میکشن 

دنیایی که پر از سختیه....

....

تواین مدت  خیلی فکر کردم دیدم این جا اصلا ارزش یه سری چیزهارو نداره ..نه خوشیش موندگاره و نه غمش....

تنهاچیزی که برای آدم می مونه خدا و اهل بیته....

تنها کسی که پشت و پناه آدمن فقط خداست و اهل بیتش...

و چقدر خدای مهربونی داریم و چقدر خدا دوستمون داره  و ما نمیدونیم....

هرچند این حرفارو.که میگم مادرم چپ چپ نگاهم میکنه و زیر لب میگه شوهرتو نمیبخشم اول کار زندگیش به اینجا رسوند تورو ...منم میزنم زیر خنده و.میگم :دیگه ما اینیم دیگه...


به همسرم گفتم وقتی رفتی حرم حضرت زینب سلام الله فقط یه دعا کن 

عاقبت به خیر بشیم...

هیچ چیز دیگه ای نخواه ....

الهی همه عاقبت بخیر بشن....


۱ نظر ۲۶ بهمن ۹۷ ، ۱۷:۲۹
عارفه بانو

بسم رب الشهدا والصدیقین

تلفن امین برای بار چندم زنگ خورد روی صفحه نوشته بود پ حاج رضا...

پرسیدم :کیه چکارت داره...

گفت:رفیقم رضا رحیمی دنبال وامه که انگشتربخره ببره برا نامزدش عقد کنن و بیاره خانومشو ....

گفتم :اخی ان شا الله جوربشه...

گفت؛باید یحور جورش کنم اخه رضا تنها ضامن وام ازدواجمونه ...

گفتم:عه دستش درد نکنه ....جبران کنیم...

....

حاج رضا ببخشید نشد جبران کنیم اما شما  به خوبی خودت ببخش و ضامن 

اون دنیامون هم بشو ..

...

شهید رضا رحیمی متولد1376.

شهید حادثه تروریستی زاهدان

رفیق و همدوره همسرم ..

شهادتت مبارک برادرم...

...


...

پ.نوشت:سخت ترین جاش خبردادن به همسرمسافرم بود...

پاهام سست شد دست و دلم لرزید و یه لحظه خواستم بمیرم وقتی گفتم:

امین، رضا رحیمی شهید شد...


۵ نظر ۲۵ بهمن ۹۷ ، ۲۳:۲۰
عارفه بانو