منزل لیلی

بسم الله الرحمن الرحیم


بعد از چندین روز سکوت و ننوشتن 

دوباره بسم الله ....

ولی نه از عاشقانه ها 

نه از او نوشتن

نه ازما نوشتن 

نه برای او نوشتن 

فقط برای دل خودم 

یک دل تنها مانده و جامانده ...

اسیر دنیا 

که جز خدا هیچ چیزی ندارم .........



۱ نظر ۱۸ دی ۹۷ ، ۱۴:۰۷
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم ....


21روز از رفتن همسرم می گذره ..21روز که نه انگار 21سال...

فقط از خدا می خوام همسرمو صحیح و سالم به ما برگردونه...


خیلی دلم شکسته...دلتنگیام انتها نداره...

انگار پشتوانه و همه وجودم نیست.  ..


دلم می خواد چشمامو بهم بزنم و روی ماهشو ببینم ..صداشو توی خونه بشنوم و کنارم باشه...


خیلی سخته خیلی ....

امروزتولدم بود ..

اما من  روزی تولدمه که همسرم برگرده و کنارم باشه....


خداجون خودت کمکم کن خودت خودت 

۳ نظر ۰۲ دی ۹۷ ، ۱۸:۲۶
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم


اینجا هوای دل من ابری و بارانیست.....

یاد شهدا و خصوصا خانواده هاشون خصوصا همسران صبورشون یک لحظه از خاطرم نمیره....

خیلی سخته اینکه دلتنگی و.نبودن عزیزترین فرد زندگیتو به جون بخری ..

اگه در هرمسیر دیگه ای رفته بودند یک دقیقه شاید تاب اوردنش دیوانه کننده بود..

اما از اون وقتی که فهمیدم کنار عمه ی سادات حال همسرم خوبه و داره از رسیدن به آرزوش بال و پر درمیاره خیلی خوشحالم....

من هم سعی می کنم سعی می کنم محکم بایستم....

قسمت چپ وبلاگم رو که میخونم خیلی اروم میشم...در ازدواج قرار نیست دونفر بهم برسن 

قراره باهم بخدا برسند.....

یادمه سرسفره ی عقد که دعا مستجابه دعا کردم شهادت نصیب هردومون بشه ولی اول من بعد امین...نمیدونم زرنگی کردم یا نه....

#صوت زیر به یاد مدافعان حرم و شهدای عزیزه مدافع حرم



دریافت

۳ نظر ۱۱ آذر ۹۷ ، ۱۹:۰۹
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم

دستی بلند کردم و گفتم "سفر بخیر!"
خوش می روی، گذار تو از این گذر به خیر

من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم
یاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیر

یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشد
آخر به عزم راسخ تو کارگر، به خیر

یادت نمی رود ز خیالم؛ مگر به مرگ
ذکرت نمی رود به زبانم؛ مگر به خیر 
بی خوابی ارمغان دل رفته ی من است
هرگز نمی شود شب عاشق، سحر، به خیر

تسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدم
دستی بلند کردم و گفتم: "سفر بخیر!"

سجاد  رشیدی پور


#برای ارامش قلبم خدایا تسکینی بده از جنس قطره ای از دریای صبر حضرت زینب سلام الله

۲ نظر ۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۹:۵۵
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم



دریافت
مدت زمان: 4 دقیقه 51 ثانیه 


این نماهنگ رو به یاد شهدای مدافع حرم تماشا کنید

و البته برای سلامتی مدافعان حرم هم 

بسیار زیاد دعا کنید...

۱ نظر ۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۶:۴۷
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم

بالاخره نوبت ماهم رسید...

الوعده وفا....

قول داده بودم که مانعش نشوم ...

بسم الله 

وامتحان جدید زندگیمان آغاز شد....

لبیک یا زینب(سلام الله)


۵ نظر ۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۷:۲۳
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم...

 رویای من از ازدواج اینی نبود که الان توش هستم.   

یعنی اگه به اول حرفم نگاه کنم میبینم رویا دقیقا درهمون معنای خودشه یعنی چیزی که واقعیت نداره....

همیشه پیش خودم میگفتم ازدواج که کنم حتما میگم طرفم یه خونه بخره که حالا زیاد بزرگ نباشه اماچندتا چیزو حتما داشته باشه .  

یکی اینکه اشپزخونه اش حتماحتما پنجره داشته باشه تا من پشت پنجره اش رو پرکنم از گلدونای رنگ و وارنگ ..اشپزخونه ام پرباشه از رنگ ...خصوصا بنظرم ترکیب بی نظیر آبی کمرنگ و صورتی کمرنگ...

دوم اینکه دوتا اتاق خوابو حتما داشته باشه ...

اتاق خواب من و طرف رویایی ترین حالت ممکنه....یه تخت سفید و روتختیه صورتیش فرش نرم فانتزیش و یه دیوار پرازعکسای روزای خوشمون....

پیش خودم رویا زیاد داشتم....

حتی خودمو با لباس های سفید ودامنای صورتی و ابی و لیمویی و گل گلی تصور میکردم...

حتی میگفتم کلی مسافرت می ریم اصلا ایرانگردی می کنیم.. 

باهم کتاب می خونیم ..

باهم موسیقی گوش می دیم 

وقتایی که بارون میاد چترو برمیداریم و میریم زیر بارون.   ...


رویای من از ازدواجم خیلی شبیه داستان هابود حالا که به این نقطه از اینده ی دیروزم رسیدم.  

نه خبری از پنجره های اشپزخونه هست و نه دیواره پرازعکسمون..

نه روتختی صورتی و نه خیلی چیزای دیگه...

گل و گلدون داریم نه پشت پنجره. . 

عکس های روزهای خوشی داریم نه روی دیوار

خونمون دوتا اتاق خواب نداره ولی یه دونه رو داره.  

خداروشکر یه سقف بالا سرمون هست حتی اگه کوچیکه....

همسرم از شدت خستگی. گاهی وقتا اصلا حال حرف زدن با منو نداره اما من خودم به اندازه هردومون کتاب میخونم. .

روزای بارونی باهم.نیستیم اما اگه بارون بیاد و تنها باشم میشینم و به روزای قشنگمون فکر می کنم....

اصلا ناراحت نیستم که رویای من و واقعیت زندگیم خیلی با هم فرق دارند...

مهم اینه که خدارو داریم.....


۲ نظر ۲۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۰۰
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم....

ماه محرم که شروع شد همه ی همسایه های کوچه گل سرخ علم عزای اقای دل هارا درب خانشان بپا کردند..

همسرم به رسم هرسالشان پرچم بزرگ یا حسین را از پشت بام اویزان کرد....چه زیبا بود وقتی پنجره را هرصبح باز می کردم.تا هوای خنک صبح را مهمان خانمان کنم  به محض اینکه نسیمی وزیدن میگرفت پرچم یاحسین هم جلوی پنجره ما در حرکت بود و با هر حرکتش می گفتم السلام علیک یا اباعبدالله....

حس می کردم که پر عبای اقاست ..حس می کردم دست مهربان اقاست که از سر محبتش بر سر خانه و زندگیمان کشیده میشد...

از ته کوچه ی گل سرخ که می امدی حتی چندکوچه بالاتر از پشت بام خانه ها که نگاه می کردی پرچم یا حسینمان معلوم بود...

همسایه ها می گفتند ما خیلی این پرچم را دوست داریم هرموقع میبینیمش به امام.حسین سلام می دهیم...

اه که چقدر دوستش دارم....

حالا دلم گرفته باید کم کم جمع شود برود تا سال بعد....

حالا چقدر دلگیرم که بساط.روضه ها و چایی روضه ها جمع می شود...

حالا دلم می گیرد که امام حسین رفت تا سال بعد تا محرم و صفر بعد البته برای بعضی ها ...خیلی ها همیشه دلشان با اقاست ....

اما من نیت کردم ان شا الله و به لطف خود حضرت...

هرصبح چایی خانه ام را به نیت نذر اقا درست کنم..صبحانه ونهار و شام را نذر فرزندان و یاران وفداییانش کنم.....


بعد از مدتی که به سبب لطف بیکران امام هشتم زندگی ام سامان گرفت و نام خانه ام را بیت الرضا گذاشتم. از این لحظه نامش را بیت الحسین می گذارم تا خادم الحسین تمام وقت باشم....

نگاه مهربان  اقا ابا عبدلله نصیب تمام عاشقانش....


۱ نظر ۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۹:۳۸
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم 


به او گفتم : می خوام رویا پردازی کنم..می خوای برای توهم بگم که باهم رویا پردازی کنیم ...


با اشتیاق گفت:اره اره خیلی ام عالی بگو ببینم ...


چشمامو بستم و رفتم تو دنیای خیالاتم ..جایی که به نظرم بهترین جای دنیاست ..گفتم :یه جنگل پاییزی رو تصورکن که درختای خیلی خیلی بلند داره ....وسط این جنگل یه کلبه ی چوبیه .. ازهمین کلبه های چوبی داستان هاو فیلما ....ازهمینا که پله میخوره و میره بالا تا به در ورودیش برسی...درو که باز می کنی اول یه پنجره میبینی که روی دیوار روبروییه میتونی اونطرف کلبه رو ببینی .زمینای پرازبرگای زرد و قهوه ای و نارنجی..سرتو که بچرخونی یه شومینه کوچیک میبینی که اتیشش روشنه و یه کتری بالاشه ..یه کتری پراز اب جوش که امادس تا دوتایی یه چای بعدازظهری با کیک خونگی بخوریم...کنار شومینه چندتا تخت واسه نشستنه که با بالشت های کوچیک قهوه ای و سفید تکیه گاه داره..یه دونه ازهمون صندلی هایی که جلو عقب میره کمی با فاصله روبروی شومینه اس ..منو میبینی که نشستم و دارم قلاب بافی می کنم ...تو بهم لیخند میزنی و نگاهت به سمت اشپزخونه میره ...اشپزخونه نقلی و کوچولویی که  پنجره رو به جنگل داره پشت پنجره پر از گلدونای گله...توی قفسه های اشپزخونه پر از شیشه های مربا و ترشی که درهمشون پارچه چهارخونه سفید و قرمز زدم ...روی اجاق اشپزخونه غذای داغ داغ امادس...این کلبه ی قشنگمون پله هم میخوره میره بالا ..طبقه بالا سه تا اتاق داریم ...برای من و تو ...دخترامون یه اتاق و پسراهم یه اتاق...ما یه خانواده ی شادیم...عصرها سبد حصیریمون رو پر از کلوچه و میوه می کنم ...کتری و قوری رو هم برمیداریم و میریم تو دل جنگل پاییزیه رویاییمون چای اتیشی و کلوچه میخوریم. بچه ها بازی می کنن..ببین دوقلو هم داریم همونجور که تو دوست داری...  

ببین اینجا نه تلویزیون داریم نه گوشی.  اینجا فقط خودمونیم و خدای بالا سرمون ازهمه دوریم از همه ی همه....

ببین ...امین....امین...


نگاهش میکنم خوابش برده...خندم میگیره برای خودم نشستم و رویا ساختم و امین خوابید....به ارامی پتو رویش می اندازم و می روم پشت میز اشپزخانه کز می کنم برای خودم چایی می ریزم و بازهم درون رویای دست نیافتنی ام غرق می شوم....

۳ نظر ۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۵
عارفه بانو

بسم الله الرحمن الرحیم....

دربین شان مرسوم است انگار....تازه عروس ها بلافاصله بعداز ازدواجشان همان ماه های اول عروسی باردار می شوند...

دوران عقدم این را فهمیدم که برعکس خانواده ما که دخترهایمان تمایلی به داشتن فرزند ندارند خانواده شوهرم به شدت بچه دوستند و زود سه نفره می شوند....


همسرم به شدت به بچه ها و بچه داشتن علاقه منداست ...این را همه حتی توی خواستگاری گفتند....انگار ازهمان اوایل اعلام می کردند که زودتر باید بچه دارشوید....


من هم عاشق بچه ام...یعنی هردوی ما دیوانه وار درمورد فرزند نداشته مان خیال پردازی می کنم...یادم هست یکروز تعطیل امین با حسرت گفت اگه الان بچه داشتیم انقدر حوصلمون سر نمی رفت ....


اما تاخییر چندماهه این امر باعث شده کنایه ها از گوشه و کنار به گوشم برسه...حتی دلم را شکسته...اینکه یک نفری با افتخار گفت من همون ماه اول ازدواجم باردار شدم...یا وقتی یک نفر دیگر گفت :فلانی بود زودتر از شما ازدواج کردااا حامله اس!....


دلم شکست وقتی یک نفری گفت :نکنه فلان مشکلو داری که بچه دار نمی شی بیا تا بهت بگم چکارکنی بیا فلان چیزو بخور ....


یک خانمی توی فامیل شوهرم باردارشد و بعداز سه ماه بچه ازبارش رفت ..یک نفری با لحن بدی گفت:خداروشکر که بازم میدونه شکم زاییدن داره........


تقصیر خودمان است که گذاشتیم یک نفرها علاقه بی حد و.حصرمان به این موضوع را بفهمند.....


تقصیر خودمان است التماس دعا بهشان گفتیم 

تقصیرخودمان است زیادی به این موضوع علاقه داریم...


یادم هست ماه عسل عروسیمان درمشهد چند دست لباس نوزادی خریدیم  و حتی توی کمد اویزانشان کرده بودیم...


اما همین چندوقت پیش دلشکسته از حرف همین یک نفر ها 

همه شان را پرت کردم توی کمدهای بالایی تا نبینمشان بعدم همه زا جمع جور کردم و گذاشتم توی یک چمدان تا نبینمشان.......


دلشکسته تر از اون دکتری شدم که وقتی بهش گفتم میخوام اقدام کنم برای بارداری برام قرص بنویسید بهم خندید و.گفت شما فلان ایرادو داری بچه دارنشی بهتره.....نه دارو نوشت نه ازمایش ...

دیگه دکتر نرفتم.....


دل شکسته ام....ازدعاهایی که انگارگناهانم مانع براورده شدنشان است....

دلشکسته ترازامین که مدتیست شبیه این مردهای چهل ساله گیرداده که مشکل از اوست که تاخیر افتاده ...

 

دل شکسته از خودم که  دوران عقد به امین گفتم :امین اگه یروز بفهمم بچه دار نمیشم خیلی اروم و راحت از زندگیت میام بیرون تا تو قربانی من نشی ...


وای بحالتان یک نفرها لعنت خدا به شما که روحم را پریشان کردید...

چطور جواب خدارا خواهند داد باحرف هایی که ادم رازمین می زند...


.پ.نوشت:اما ناامید نیستم میگن وقتی دلت شکست وقت گشایشه...

۴ نظر ۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۰:۰۲
عارفه بانو